#سیب_دندان_زده_پارت_157
-دودلم به خدا نمیدونم زنگ بزنم یا نه؟
-زنگ بزن دیوانه من میشناسمش اونقدر آقاس که پشتتوخالی نمیکنه .
لبخندی به این حقیقت زدم .خوب میدانستم این مرد همیشه حامی ام است ولی بعد از تمام اتفاقات که ببن من و امیر و شاهرخ افتاد شرمم میشد .
اسکرین گوشی را خاموش کردم :نه ... نمیتونم .
فرانک کلافه وایی گفت :از دست تو خورشید دِ زنگ بزن هم خودتو راحت کن هم منو ... ذله ام کردی .
لب ورچیدم ...دوباره اسکرین گوشی را روشن کردم و اینبار بدون تعلل علامت تماس را لمس کرده و منتظر شدم.
-بفرمایید .
صدایش گرفته بود و بی حوصله لال شدم ، چه قدر دلتنگ این صدایش بودم .
-امیر .
مکث طولانی اش دوباره به حرفم آورد .
-منم خورشید ...
-میدونم ... مگه میشه صداتو نشناسم .
-خوبی؟
-اگه منظورت بعد از توعه ... نمیشه گفت خوب .
-کجایی؟
-تهران موندگار شدم . توکجایی ؟ شوهرت ؟
-منم تهرانم ... شوهرمو نمیدونم .
صدایش از حالت سردی و دلخوری به طرف عجز نزولکرد :دلتنگتم لعنتی ... میفهمی و داری با این کارات زجرم میدی؟
-بیا اینجا امیر منم دلتنگ حامی ام ...بیا بازحامی ام شو .
صدایش گیج ومتعجب گفت :کجا بیام ؟
-میای؟
-میام .
-آدرس و اس ام اس میکنم .
romangram.com | @romangram_com