#سیب_دندان_زده_پارت_156


-چرا پکری؟

چشم بستم از سوزشی که حاصل چند ساعت گریه بود :دل کندم فرانک .

روی میز روبه رویم نشست :از کی؟

-از اونی که جونم بود . از شوهرم .روزایی بود که دلم حتی نمیخواست صداشو‌بشنوم... ازش متنفر بودم‌.‌.. هر دومون به زور خان بابا با هم ازدواج کردیم ولی الان ...

فرانک: نفست به نفسش بنده؟

نگاهش کردم :اره ...

فرانک:پس دل کندنت برای چیه ؟

-که نفسش به نفسم بند نیس ... که من براش یه هرزه و دندون زده ام .

بعد از نگاهی عمیق و غمگین سرم را به شانه اش تکیه کردم و گذاشت بغضم را در تار و پود پیراهنش خالی کنم .

بعد از ده روز خرید وسایل خانه از سمساری یا فروشگاه ها بالاخره تقریبا تمام شد.

تشکچه را روی جان پناه پنجره ی رو به کوچه گذاشته و متکای مخمل را هم به چهارچوبش تکیه دادم .

کمر دردناکم را به متکا تیکه دادم و با آرامش نشسته‌و چشم بستم به صدای قل قل سماور و بوی عودی که چند دقیقه پیش روشن کرده بودم گوش سپردم .

حالا تنها بودم ...به دور از باغ و‌تجمالتش ...به دور از زندی مهربان و مادرم . به دور از هیاهوی شاهین و شیرین . به دور از نیش های ملک بانو ...به دور از بی تفاوتی های اقاجون و به دور از مَردَم .

پیشانی ام را به شیشه ی سرد پنجره تکیه دادم و نفسم شیشه را بخار انداخت و دیدم را تارکرد .

اصلا هیچ‌پیش زمینه ای از احوالات ادم های باغ نداشتم .

مخصوصا آن مردی که در عمارت ته باغ ساکن بود .

شاید خوشحال بود از اینکه رفته بودم پی خودم و از شرمنی که هرزه میپنداشت راحت شده بود .

و او نمیداست ...و‌من نگفته بودم ...از گریه های هرشبم ...و او باز نمیدانست از عشقی که به دلم نشسته و‌جانی که به لب میشد . و‌چه زود هوای دیدنش به سرم افتاده بود و من فقط ده روز بود ندیده بودمش .

”اگر براي ابد

هواي ديدن تو

نيوفتد از سر من

چه كنم ؟“

نگاهم از چشمان مصمم فرانک به شماره ی توی گوشی جدیدم سرید .

romangram.com | @romangram_com