#سیب_دندان_زده_پارت_153


باز بوسه کاشتم روی گونه ی سفید و‌چروکش و مشغول شدم . کارم که با هویج ها تمام شد راهی خانه ی مادرم شدم .

و این راه گلی مرا دق میداد موقع زمستان ها.از کناره پنجره که گذشتم صدای خنده ی مادر و صدایی که پر از ناز آقاجون را صدای میکرد ...و آقاجون چه قربان صدقه اش میرفت ...و مادر چه نازی میریخت در صدایش .

و من شاید اینبار حس ملک بانو را درک میکردم . حس هوو داشتن را .

منصرف شده از دیدن مادر زنگی به فرانک زده برای بستن قرار داد و‌گرفتن کلید به بنگاه برویم ‌ .

لباس پوشیده و کوله ای پر از لباس هایم را بدون جلب توجه برداشتم.

پاکت سفید را هم ته کیفم چپاندم و راهی شدم .

اسفندبود و بوی عید می امدو من میرفتم که تنها باشم ‌.میرفتم که پناهگاهی داشته باشم .

پول پیش را که دادم برای چهارسال قرداد بسته و‌امضا کردم .

جانم چه بی تاب بود میدانست که جان به لبش میکنم .

کلید را گرفته و کوله را به فرانک دادم و راهی بانک شدم برای باز کردن حسابی دیگر .

کارهایم را که سر و سامان دادم دوباره به باغ برگشتم .

اینبار مادر را تنها یافتم و به آغوشش پناه بردم . دلم تنگش میشد ...تنگ مادرانه هایش...تنگ زیبایی و طنازی هایش، تنگ نگرانی ها و دلواپسی هایش .

فهمیده بود اتفاقی در راه است و مدام دلیل میپرسید و‌من هم مدام سکوت به خرج میدادم و بوسه حواله ی گونه های نرمش میکردم .

از آغوشش که سیر شدم باز راهی خانه شدم اینبار بقیه ی لباس ها وسایل ها و طلاهایم را هم داخل کیسه زباله ی سیاه رنگی جا کردم و جلوی در گذاشتم .

دلم بی تاب شاهرخ بود ولی میدانستم اگر بیاید عمرا بتوانم بیرون بزنم .

شام قرمه سبزی بارگذاشتموسالادومخلفات راهم درست کرده راهی خانه ی خواهرم شدم .

در را باز کرد و‌من کیسه را هول هولکی زیر پله گذاشته و قبل از پیدا شدنش در قاب در وارد شدم .

لاغر شده بود و‌رنگ پریده .

شاهین هم روی کاناپه ولو بود .

-به خواهر زن و زنداداش گرامی چیشده شاهرخ دنبالت کرده ؟

پشت چشم نازک کردم وتمام حواسم رابه پریا دادم چیشده جون دلم چراباز رنگت پریده ؟

دستم را گرفت و روی مبل نشاند :چیزی نیس خوبم .

لحن صدای شاهین برگشت و روی مبل نشست و دلخورگفت :خوب نیستی د قربون چشات بشه شاهین نه چیزی میخوری نه خوب میخوابی .

romangram.com | @romangram_com