#سیب_دندان_زده_پارت_152


راه امده را برگشتم و لبانم را به بزم لبانش دعوت کردم ...جان‌گرفتم ...سوختم .

میان بازوانش زنانه هایم را آشکار کردم ...و او شکار کرد .

و این مرد خوب میدانست یک زن را چگونه به جنون برساند .

نفس کشیدم بوی تنی را که معتادم کرده بود .

سرم میان سینه ی مردانه اش جا خوش کرده بود .دستش را برای هزارمین بار میان موهایم به حرکت در آورد .

-بهترین زندگی رو‌برات میسازم خورشید .‌.. حق همه روز ها و ناحقیا رو میگیرم ‌‌.

دلم چنگ شد ...

و آیا باید به این مرد خصلت دو رویی میدادم؟

لبانش موهایم را بوسه زد و‌ زمزمه کرد :فقط صبر کن .

چشم بستم .

شاید فردا شب اینجا نباشم .شاید نداشته باشمش ... و این خود جنون بود ...جنونی که در حجم آغوشش فکر نبودنش به من دست میداد .

چشم بستم . این آخرین عشق بازی ما بود .

فردا شب دیگر نه من اینجا بودم نه او سخاوتنمدانه تنم را درآغوش می کشید .

صبح با تنی که درد میکرد و‌عضلاتی که گرفته بود بیدار شدم .

لعنت فرستادم به خودی که تا صبح پنجره را باز گذاشته سوزهوای اسفند ماه تمام رگ و پیم را خشکانده بود.

خود را زیر دوش آب گرم که انداختم از حس خوبش چشم بستم .

امروز کار زیاد داشتم . امروز دلکندنم زیاد بود ...امروز جان کندنم هم زیاد است . امروز را نحس ترین روزم علامت زده ام .

میز صبحانه ی پر و پیمان را که دیدم شکمم از شدت گشنگی علامتی داد و‌مرا با همان حوله و موی خیس پشت میز نشاند و مشغول شدم .

و شاید این رکورد بیشترین صبحانه ای بود که تا به حال خورده بودم .

سیر که شدم برای اختتامیه لیوانی شیرموز سر کشید م و لباس پوشیده و میز جمع کردم .

راهی عمارت شدم .

زندی را بی دلیل و بی بهانه بغل کردم و‌بوسیدم و زیر گوشش دوست دارمی زمزمه کردم .

و او هم خندید و هویج ها را دستم داد و گفت :با دوتا بغل و بوسه نمیتونی از زیر کار در بری اینارو پوست بکن خورد کن بده به من .

romangram.com | @romangram_com