#سیب_دندان_زده_پارت_140
آهی که شاهرخ کشید وشرمنده ای که زیر لب گفت .
خان بابا :الان حال خورشیدم خوبه چیزیش که نشده ؟
-نه حالش خوبه تو باغه .
-الحمدالله اون پسره چیشد ؟
-دست پلیسه ... پا وکمرش به خاطر فرارش تیر خورده ولی گرفتنش .
-خوبه به کل از شرش خلاص شدیم .پاشو بیا اتاقم کارت دارم.
و بعد صدای عصای چوبی اش .
زندی: مادر اول خورشیدو صدا کن بیاد اینجا .
-چشم .
و چند لحظه بعد سر شاهرخ که از پنجره بیرون امدو چشم در چشمم دوخت :کارت دارن .
بدون جوابی راهم را به طرف در عمارت کج کردم .قرار شد از سقط جنین و رابطه ی شاهین و پریا کسی چیزی نداند چون دودش به چشمخودمان میرفت .
زمانی که صورتم درتار و پود نرم پیراهن بلند زندی فرو رفت اشکم هم چکید .
لبانش تمام موهای گیس بافتم را بوسید و قربان صدقه ام رفت .
مادر هم اگر دست از گریه بر میداشت میتوانست ابراز علاقه ی بهتری کند .
با خنده صورت خیسش را بوسیدم ... و خدا این دو فرشته را نکند از من بگیرد .
با گرفتگی عضلات و درد شکمم از خواب بیدار شدم . نگاهی به صورت غرق خواب پریا انداختم، بعد از یک هفته مرخص شده بود .ساعت هفت هم نشده ومن بیدار بودم .
خسته بودم ...خیلی هم خسته .
موهایم را پشت گوشم زدم و کنار تخت به دیوار تکیه دادم.
حس بلند شدن در پاهایم نبود .
-چرا نخوابیدی ؟
نگاهم به چشمان خواب آلود پریا معطوف کردم :نمیدونم تنم درد میکنه .
تنش را به طرف من کشید و گونه ام را بوسید.
-قربون چشات برم چرا چند روزه حوصله نداری؟هر وقت نگات میکنم دلم میگیره.
romangram.com | @romangram_com