#شاه_کلید__پارت_79
ـ سلام خواجه وند!!!! همین اول سالی داری خودتو ناقص میکنیا! برو بشین!
بچه ها خندیدن و منم با غرغر نشستم... اینم از اولین دیدارمون تو امسال!!! خیلی جالبه واقعا!وقتی نشستم ارمینا درحال خندیدن بود... یه نیشگون از پاش گرفتم که دادش هوا رفت و اروانی با تشر به سمت میز ما خیره شد... با کلافگی دستی به صورتش کشید و نفس عمیقی کشید تا اروم بشه و بعد به بچه ها نگاه کرد و گفت:
ـ سلام بچه ها امیدوارم امسال سال خوبی باشه برای همه و با هم بتونیم کنار بیایم!!! برای اونایی که منو نمیشناسن، من اروانی هستم... ( و به سمت ما نگاه کرد و به طوری که ما طرف صبحتش بودیم) امیدوارم امسال دیگه از مسخره بازی خبری نباشه!!! چون سال مهمیه... درساتون سنگینه و حوصله هیچ نوع مسخره بازی رو ندارم وگرنه بی برو برگشت از کلاس مرحومتون میکنم!!!
با شنیدن کلمه مرحوم صدای خنده ها بلند شد... خانم اروانی اخمی کرد و سعی کرد به روی خودش نیاره... همیشه از این سوتیا میداد... همشو تو کتاب ریاضی پارسالمون نوشته بودم! هرسال همین کارو میکردم تا به سوتیاش بخندم! ولی خودمم جلوش زیاد سوتی میدم.... برای مثال یه بار بالای پلوکپیم نوشتم اروانی و الفش رو خط زدم... بعد از دو دقیقه دیدم بالای سرمه! اونم بدون هیچ حرفی یه منفی خوشگل بهم داد! واقعا ممنونشم! اون روز دیگه حتما تصمیم گرفتم با پای خودش بفرستمش از مدرسه بیرون!! یعنی خودش استفا بده... مطمئنم بچه ها جرئت ندارن وگرنه دلشون میخواد خانوم اروانی بره... حتی به مشاور هم گفتن اما نظما و مشاورا به هیچ وجه حاضر نیستن از دستش بدن... اونا معتقدن که خوب درس میده و منم منکر این نمیشم اما تا اخر سال نمیتونم با این رفتارش سر کنم چون هر دقیقه اعصابمو بهم میریزه... منم که اصلا اعصاب ندارم میزنم خودم و خودشو داغون میکنم!
اون زنگ اصلا فکرم به حرفای خانم اروانی نبود... چون درس نمیداد و فقط داشت دوره میکرد... منم داشتم نقشه های شومی میکشیدم... باید از چند روز بعد شروع کنیم... البته باید اینقدر روش کار کنم تا بی نقص باشه نقشه ام... چون مدرسه امون رخلاف قدیمی بودنش ، امکانات زیادی داره و پراز دوربین و میکروفون های کوچیکه که خدا میدونه کجا جا سازی شده!!! برای اینکه پارسال مامان مهرناز اومده بود و اینجاهارو دیده بود...حالا ما باید این چیزارو پیدا میکردیم تا بتونیم از کار بندازیمشون و بلاهایی به سر اروانی بیاریم که خودش از این دیوونه خونه فرار کنه!!!!
بعد از تموم شدن مدرسه باید یه راست میرفتم کلاس زبان... اما با این سر و وضع نمیتونستم برم مضحکه دست پسرا میشدم!!! چون کلاس زبانمون پسر و دختر قاطین و پسرا هم که آماده ان واسه تیکه انداختن... یادمه یه بار تو خواب شیرین ظهر گاهی بودم که مامانم با شدت بیدارم کرد و منم هول هولکی آماده شدم و با یه سر و وضع ضایع رسیدم سر کلاس... دیرم نشده بود اما کلا افتضاح شده بودم چون تا پام رو تو کلاس گذاشتم بعد از چند لحظه خنده همه بلند شد...
یه نگاه خشمگین به همه انداختم و همه ساکت شدن... منم خیلی اروم نشستم رو صندلیم... اما هنوز بعضیا زیر زیرکی میخندیدن... شیرین که بغل دستم مینشست در گوشم گفت:
ـ رزیتا امروز دیرت شد؟!
من (درحالی که نفس نفس میزدم) ـ آره چطور مگه!؟
شیرین ـ واسه اینکه دکمه مانتوت رو بالا پایین بستی!
چشمای خاکستریم از خشم و تجب تیره رنگ شد و به مانتوم نگاه کردم... اوه اوه! خیلی ضایع دکمه هاشو بستم! با خجالت دست بردم و دکمه هارو درست کردم که دیگه حداقل جلوی آقای قبادی ضایع نشم!!! پسرا هنوز داشتن نگاهم میکردن که با عصبانیت داد زدم:
ـ چیه؟! فیلم سینمایی تموم شد اونورو نگاه کنید!!! اینقدر بر و بر زل نزنید به من!
شیرین و مائده با تعجب به من نگاه میکردن... دست خودم نبود واقعا عصبانی بودم... بعضی وقتا با خودم میگم رزیتا تو خدای سوتی هستی!!!
وقتی رسیدم خونه یه راست رفتم سر لباسام و مانتوی بیرون با یه مقعنه مشکی سرم کردم و یه رژ کمرنگ هم زدم و پیش به سوی کلاس!!!
از خونه خارج شدم و شروع کردم به تند تند راه رفتن که زودتر برسم...همین الانشم خیلی دیرم شده بود... داشتم تند تند میدویدم که یه پسر با سرعت از کنارم گذشت و بهم تنه زد که باعث شد پرت شم کنار دیوار!!!!
با عصبانیت بهش گفتم:
ـ پسره بیشعور جلوتو نگاه کن!!!!
romangram.com | @romangram_com