#شاه_کلید__پارت_78
و به بقیه بچه ها اشاره کردم که بامن بیان بریم...
یهو آرمینا دستمو گرفت و گفت:
ـ سرم هوو اوردی؟! دلت میاد؟! جواب بچه هارو چی میدی؟!
با تعجب نگاهش کردم و یکی زدم پس گردنش و با خنده گفتم:
ـ خجالت بکش ارمینا! این حرفا چیه؟! هوو کیه؟!
آرمینا ـ هوو مهرنازه! من عشقتم!
قهقهه ای زدم و وقتی خنده ام بند اومد گفتم:
ـ وای آرمینا دلم! بسه دیگه نگو ...
آرمینا هم هی مسخره بازی درمیاورد و میخندیدیم... وقتی رفتم سرکلاس یهو همه ریختن سرمون و سوال پیچمون کردن که اینکار ما بود یا نه... سارا هم با اشتیاق همه رو واسشون تعریف کرد!!! این استارتی بود واسه پاک کردن اشتباهاتم از ذهنشون...
از هیجاناتی که سارا موقع تعریف کردن داشت، بچه هارو هم به شوق آورده بود و گاهی هم با تعجب به من و نسیم و پارمیس نگاه میکردن... البته بعضیاشونم ضد حال میزدن که مثلا :
ـ همچین کار شاقی هم نکردی!!!
یا :
ـ اگه خانم اکبری میفهمید بیچاره ات میکرد!!!
ای خدا شانس که ندارم من! اینم از بچه های امسال ... کاش یکم بشه باهم راه بیایم...اینطوری شاید بتونم از شر اروانی خلاص شم! مطمئنم بقیه هم اگه میتونستن ، حتما اونو بیرون میکردن...بعضی وقتا دلم واسه اروانی میسوزه چون هیچ کس دوسش نداره... البته تقصیر خودشه که ما اینطوری قضاوت میکنیم! چون هیچ وقت سعی نکرد سر کلاس یکم مهربون باشه! من که ندیدم چطور آدمیه اما سر کلاس خیلی خشکه... ولی درعجبم که چرا همه معلما هواشو دارن؟! خب اما من کم نمیارم... این زن روانی باید تقاص کاراشو پس بده... اخ چقدر من از دست این حرص خوردم! همیشه منو حرص میداد حتی تو طول سال چندبار اشکمو در اورده بود... یادمه شر شر عرق ریختم واسه اینکه 75 صدم بهم بده و بیست بشم اما دریغ از یک صدم ارفاق!!!!!یعنی اون لحظه دلم میخواست خفه اش کنم... همیشه سر اینکه من با بچه ها حرف میزنم از کلاس اخراجم میکرد و تهدیدم میکرد که به مامانم میگه منم زرتی میزدم زیر گریه که اینکارو نکنه و دلش به رحم بیاد... اما بعد از اون تنها کاری که میکردم این بود که به باد فحش میگرفتمش!!!! ولی هیچ وقت هم به هدفش نرسید چون مامانم هیچ وقت نیومد... چند بار هم بابام اومد اما نمیدونم این اروانی چه اصراری داشت که حتما مامانم بیاد؟! فکر میکرد که من از مامانم حساب میبرم! اما جریان چیز دیگه ای بود! من نمیخواستم مامانم بیاد چون فکر میکرد به خاطر سپهر نمیتونستم تمرکز کنم یا سپهر مزاحم درسم میشه... اما من اون موقع ها به خاطر سپهر مجبور بودم درس بخونم تا مامانم پاش به مدرسه باز نشه و سپهر رو مقصر بدونه چون دور بودن از سپهر برام خیلی سخت و دردناک بود... سپهر شده بود جز اصلی زندگیم و به خاطر همین بود که رفتنش برام گرون تموم شد... اما من سعی میکنم بی تفاوت باشم... بعضی وقتا فکر میکنم که اگه دوباره بیاد چه عکس العملی نشون خواهم داد؟! از اینکه دوباره دلم در برابرش بلرزه ترس برم میداره و تمام تنم یخ میکنه... هیچ وقت دلم نمیخواد دوباره عاشقش بشم ... باید این حس بی تفاوتی رو بیشتر پرورش بدم که اگه دیدمش هیچ عکس العملی نشون ندم... برام جای سواله که چرا نمیتونم فراموشش کنم؟! همیشه فکر میکردم فراموش کردن راحته اما الان میبینم که از کوه کندن هم سخت تره!اما من رزیتام! هرکاری بخوام میتونم بکنم پس فراموش کردن سپهر هم کار راحتیه.... تو همین فکرا بودم که ارغوان تکونم داد و گفت:
ـ رزیتا پاشو چرا تو هپروتی؟! بدو روانی اومد!!!
انگار که از یک دنیای دیگه بیرون اومده باشم سرم رو خیلی گیج تکون دادم و تازه به خودم اومدم و سریع رفتم سر جام بشینم که پام گیر کرد به لبه میز و پخش زمین شدم!!!
بعضی از بچه ها پقی زدن زیر خنده و بعضی ها هم همزمان هیــــــــــــــــــــنی گفتن و تو همین لحظه با شکوه خانم اروانی با اون قدم نحسش وارد شد!!!
سر و صدای بچه ها خوابید و خواستم بلند شم که اروانی دقیقا بالای سرم قرار گرفت... دستشو به سمتم دراز کرد و ناچار دستشو گرفتم و بلند شدم... با خجالت سلامی کردم و اروانی لبخندی زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com