#شاه_کلید__پارت_73
ـ هیــــــــــــــــــــس!!! مگه اینجا چاله میدونه صداتو بلند میکنی؟! هنوز بعضیا خوابنا!
خندیدم و گفتم:
ـ خب این بعضیا غلط کردن پاشن دیگه چقدر میخوابن!!! اه!
آرمینا خندید و دیگه هیچی نگفت... دستشو گرفتم و باهم رفتیم اون سر خیابون و منتظر سرویسمون شدیم... حتی از اینجا هم خاطره دارم! یادمه همیشه سپهر روی پل بغلی منتظر سرویسش میموند و من هم قایمکی نگاهش میکردم... فکر کنم هیچ وقت نفهمید!!! این راز بین من و آرمینا موند... من همیشه هرجا که میرفتم با چشم دنبال سپهر میگشتم که شاید ببینمش... اما اون... فکر کنم اصلا تو عمرش به من درست و حسابی فکر نکرده باشه... وقتی آرمینا دید دارم به همون پل قدیمی نگاه میکنم یکی محکم زد به بازوم که نزدیک بود پرت شم تو جوب آب! تقریبا با داد گفتم:
ـ هووو! ارمینا چقدر وحشی شدی!!! نزدیک بود بیوفتم ناقص شم چته تو؟!
آرمینا ـ من که میدونم داری به چی فکر میکنی! اگه یه بار دیگه فکرت منحرف شه با دو دست خودم پرتت میکنم اون تو!
تو همین حین دو تا پسر از بغلمون رد شدن که یکیشون با لحن مسخره و مزحکی گفت:
ـ اوخ ، اوخ! خانوما دعوا؟! نچ نچ!
اه خفه بمیری ایشالا!!! پسره جوجه تیغی!
ارمینا با خشم برگشت طرفش تا جوابشوبده که دستشو کشیدم که محل بهشون نده... ولی پسرا دست بردار نبودن...
پسر ـ خانوم ولش کن ببینم حرف حسابش چیه!
ارمینا هم حرفی نمیزد... راستش نمیدونستم چطوری جوابشونو بدم اخه هیچ وقت پسری بهمون تیکه ننداخته بود...
من ـ لازم نکرده! اخه شما سوسولا لیاقت ندارید! شما به سوسولا هم گفتید زکی!!!!!
پسر ـ برو بابا ! همینم کم مونده که این بهم تیکه بندازه!!!!
و جفتشون خندیدن... با حرص به طرفشون برگشتم و یهو از دهنم پرید:
ـ هی پسره! تو دیروز بیرون بودی؟!
پسره چشماش از تعجب گشاد شد و گفت:
romangram.com | @romangram_com