#شاه_کلید__پارت_72

ـ نه مامانم! با عشقم قرار دارم فردا!!!

اینقدر مست خواب بودم که نمیفهمیدم چی میگم... مامان آروم زد تو صورتش و گفت:

ـ خدا مرگم بده رزیتا!!! دختره ورپریده هنوز اول سال نشده عاشق شدی خاک بر سرت کنن؟! سپهر بست نبود؟! ای خدااااا (و همینطور با مشت آروم به سینه اش میکوبید) منو بکش از دست این راحتم کن!!!!

از حرکات مامانم خیلی خنده ام گرفت و داشتم میخندیدم که خنده هام تبدیل به سرفه شد و چندتا سرفه کردم و با صدای گرفته ای گفتم:

ـ مامان! دارم باهات شوخی میکنم منظورم از عشقم همون آرمیناس بابا!!!

مامان دوباره چپ چپ نگاهم کرد که با کلافگی گفتم:

ـ اصلا من شیکر خوردم ببخشید!!!!

مامان خنده اش گرفته بود اما هیچی نمیگفت... فکر کنم از دستم دلخور بود... از آینده ام میترسید...لحظاتی بعد مامان دستمال رو از سرم برداشت و رفت بیرون... سرم یکم بهتر شده بود و دیگه انچنان گرمم نبود... تب داشتم هنوزم ولی دکتر نرفتم... خاطره ای که امروز به وجود اوردم رو دوباره مرور کردم! با یاد اوری اینکه هنوزم عکس سپهر رو دارم سریع مثل فنر از جام بلند شدم و پریدم سمت کشو! کل کشو رو زیر و رو کردم اما هرچی گشتم پیداشون نکردم... رفتم سر گوشی ام و عکسای توی گوشی رو پاک کردم و دوباره مشغول گشتن توی کشو ها و کمدم شدم...هیچی به هیچی! یا خدا پس بقیه اشون کجان؟! اصلا به درک!!!

بیخیال گشتن شدم چون سرم خیلی سنگین بود... از اینکه تکالیفمو نوشتم و همشو خوندم خوشحال شدم!چون واقعا دلم نمیخواست دومین روز مدرسه رو خراب کنم و جلوی بچه ها ضایع بشم!!! البته همین سرما خوردنم اخر ضایعگیه!!!!! اخه کی همون اول پاییز سرما میخوره که من خوردم؟! حالا اینا مهم نیست ، مهم اینه که فردا روز درخشش منه!!! روزیه که باید تمام سابقه های بدم رو از ذهن بچه ها پاک کنم و از خودم یه خاطره باحال براشون جا بذارم که بینشون محبوب بشم و پوزه یاسمن رو حسابی به خاک بمالم!!! حتی اگه بچه ها برای شورا به من رای بدن نشونه اینه که منو به یاسمن ترجیح میدن!

یه ماه دیگه انتخاب شورا میکنن... من باید انتخاب بشم!!! حتما! اگه نشم اسممو میذارم اقدس خاتون!!! همینه که هست!!!!

با هزار زور و زحمت ، سلانه ، سلانه به سمت آشپزخونه رفتم و حمله کردم به کشویی که قرص مسکن توش بود و یه قرص برداشتم وبا آب رفتم بالا! سرم اینقدر درد میکرد که حتی توجه نکردم چی دارم میخورم! اما مطمئن بودم مسکنه.... به ساعت دیواری نگاه کردم... ساعت هشت و نیم بود... بیخیال شام شدم و رفتم تو اتاقم و خیلی نرم خزیدم زیر پتو... اخ که چه حالی میداد... به امید فردایی بهتر! یادم نمیاد مال تبلیغ چی بود!!! این چرت و پرتایی هم که با خودم میگفتم از اثرات تبه... پس بیخیال فکر کردن شدم و چشامو بستم و به خواب عمیقی فرو رفتم....





صبح ساعت 6 با صدای مزخرف ساعتم بیدار شدم! هنوز به صدای نحسش عادت نکردم اما همیشه ازش متنفرم! اصلا کی این ساعت لعنتیو اختراع کرد من خودم خدمتش برسم؟!

بیخیال این فکرا شدم و بلند شدم اما تو سرم احساس سنگینی میکردم... ای خدا حالا امروز باید مریض میشدم!؟ یه ارفاق میکردی دیگه خداجونم!!! بیخیال این حرفا شدم و با زور از رو تخت گرم و نرمم بلند شدم و خیلی آهسته و پیوسته رفتم سمت دستشویی... از بس مست خواب بودم پام گیر کرد به دمپایی و نزدیک بود با مخ برم تو دیوار رو به روم که خدا رحمم کرد!!! چندمشت آب سرد به صورتم زدم که سردردم دوباره شروع شد! به این میگن یه شروع خرکی!!! از دستشویی بیرون اومدم و بعد از صبحانه سریع اماده شدم و برخلاف روزای دیگه ، خیلی به خودم رسیدم و سی دی روهم تو کیفم گذاشتم و یه قرص استامینوفن خوردم تا سردردم خوب شه! چون واقعا امروز روز خاصی بود و نمیخواستم جلوی یاسمن ضعیف جلوه کنم! رفتم سمت خونه ارمینا اینا و منتظرش موندم تا بیاد پایین و با هم بریم...

بعد از چند دقیقه اومد پایین و با دیدن من برام دست تکون داد و با سرعت بیشتری دوید سمتم که از این حرکتش خنده ام گرفت و از همونجا داد زدم:

ـ شستت نره تو چشت!!!

خندید و حالا بهم نزدیک شده بود... انگشت اشاره اشو گذاشت رو بینی اش و گفت:

romangram.com | @romangram_com