#شاه_کلید__پارت_71


ـ امم!!! چیــــزه...

مامان دستشو رو لبش گذاشت و گفت:

ـ رزیتا ساکت شو ، برو تو نبینمت!!!!

با خنده نزدیک مامان شدم و خواستم ببوسمش که با شدت منو از خودش دور کرد و با صدای جیغ مانندی گفت:

ـ وایییی! دختره ورپریده نزدیک من نشو الان سرما میخورم!!!

من ـ مرسی دیگه مامان جون ! این علاقه شمارو میرسونه واقعا!

مامان ـ بسه بسه! لازم نکرده تیکه بندازی! برو تو اتاقت برو تا بدتر نشدی!

سریع رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و خودمو انداختم رو تخت و به معنای واقعی غش کردم...

با احساس یه پارچه نمناک و خنک روی پیشونی ام هوشیار شدم... کش و قوصی به بدن کوفته ام دادم و به مامان که پارچه رو روی سرم جابه جا میکرد نگاه کردم و با حالتی خواب آلود گفتم:

ـ هـــــــــــــــای مامامی!

مامان لبش رو گزید و گفت:

ـ الله اکبر!!! اینقدر زبون نریز دختر! ببین حالا با این وضعت فردا چطوری میخوای بری مدرسه هان؟! اصلا کاراتو کردی؟! ای خدا فردا به زور میفرستمت بری تا حالت جا بیاد!

برخلاف همیشه که موقع مریضی مدرسه رو میپیچوندم با هزار دوز و کلک، این بار مخالفتی نکردم چون واقعا باید واسه حالگیری میرفتم...

من ـ باشه مامان جون هرطور شما صلاح میدونید!

چشمای مامان از تعجب گشاد شد و بهم نگاه کرد و گفت:

ـ اخ یادم رفته بود تو تب داری و داری هزیون میگی!

با خنده گفتم:


romangram.com | @romangram_com