#شاه_کلید__پارت_70
ـ حقش بود! خیلی پر فیس و افاده بود!!! مامان دیدی بهم تیکه انداخت!؟
مامان استغفراللهی زیر لبش گفت و رفت تو اشپزخونه!!!
کلا خوشم میاد به من محل نمیذارن! انگار من چغندرم!!!
با فکر فردا که قراره چه اتیشی بسوزونیم کلی تو دلم عروسی گرفتم و لبخند شیطنت امیزی زدم و زمزمه کردم:
ـ یاسمن خانوم بچرخ تا بچرخیم! اینقدر بچرخ که سرگیجه بگیری بدبخت عقده ایه دو بهم زن!!!
بعضی وقتا واقعا بچه میشم! مامانم بهم میگه فقط هیکل گنده کردی و اون عقلت هنوز بچه اس!!! خب من دوست دارم بچگی کنم! دلم میخواد یاسمنو اذیت کنم به خاطر تمام کارایی که باهام کرد... اگه این بچگیه پس دلم میخواد بچه باشم... من اینطوری خوشم... کسی هم نمیتونه جلومو بگیره... من دختر سرکشی هستم... عمرا اگه بدیای کسی رو بی جواب بذارم!!! با اینکه میگن ببخش، اما من نمیتونم هربار که بخشیدم بیشتر سواستفاده شد...
از روی مبل بلند شدم... تصمیم گرفتم برم تو کوچه قدم بزنم... مانتو شلوار بیرونمو پوشیدم و از مامان و امین خداحافظی کردم و خیلی ساکت و آروم از خونه خارج شدم... انگار که اصلا اونجا نبوم... بعضی وقتا از تنهایی خودم دلم میگرفت... کاش میشد تنها نباشم...دوباره با دیدن کوچمون سر ذوق اومدم...یادش به خیر تو این کوچه،همیشه با ارمینا و مهرناز میرفتیم و با مسخره بازی و دست انداختن پسرا سرگرم میشدیم... اما چقدر زود گذشت... هیچ وقت باورم نمیشد از عشقم رو دست بخورم!!! همیشه این من بودم که پسرا رو مسخره میکردم و ککمم نمی گزید اما حالا نوبت خودم بود. سپهر دستم انداخت و مسخره ام کرد.هه! عشقم! سپهر گند زد به واژه عشق. عشق؟! خیلی وقته با این حس سر و کار ندارم... انگار احساس و رحم از صفاتم حذف شده... اروم، اروم تو کوچه قدم میزدم و به فکر فرو میرفتم... دلم هوای آسمونو کرده بود... رفتم سمت درختی که نزدیکم بود و بهش تکیه دادم و سرم رو ، بالا گرفتم و به آسمون آبی خیره شدم... همیشه خیره شدن به سقف، چه سقف آسمون، چه سقف سفید خونمون، بهم آرامش میده... نگاه کردن به آسمون آبی ولی پر غبار، بهم دلگرمی میداد... دل منم غبار گرفته... هنوز تا عید خیلی وقت مونده تا دلمو بتکونم تا خالی از غبار بشه... اینقدر با دقت به آسمون نگاه میکردم که انگار با یک لحظه غفلت، چیز مهمی رو از دست میدم... یا شایدم با نگاه کردن به آسمون تمام رنج و دردامو فراموش میکنم!! نمیدونم اما هرچی هست اینو میدونم که همین الان، ارامش خاصی تو تمام وجودم رخنه کرده که حاضر نیستم با هیچی عوضش کنم... تو همین لحظه ابرای تیره، آسمون رو ابری و تیره کردن... هه!!! تازه اول پاییزه اما قراره بارون بیاد... وای خدا جونم بارون... با بارون این غبارا هم از دل آسمون پاک میشه... پس دل من چی؟! تا کی باید غبارآلود باشه؟ رزیتا الان وقتشه... با خودت عهد کن... تو تازه 17 سالته... چیز زیادی رو از دست ندادی... تو باید از اول شروع کنی... این بار سرمو گرفتم پایین و نگاهمو به کفشام دوختم... لبخند تلخی زدم... هیچ کس نمیدونه اما من هنوزم عکسای سپهر رو نگه داشتم... به خاطر همینه که نتونستم کامل فراموشش کنم. سرمو خیلی محکم گرفتم بالا و خیلی مصمم تو دلم به خدا گفتم:
ـ خدا جونم! قول میدم... قول میدم که این بار واقعا فراموشش کنم... قول میدم... خودت کمکم کن...میخوام محکم باشم.....
تو همین حین بغض اسمون شکست و رعد برق زد که باعث ترسیدنم شد و جیغ کوتاهی کشیدم!!! اما از این هول شدنم خنده ام گرفت و شروع کردم به خندیدن...آسمون شروع به باریدن کرد...دلم میخواست هم پای آسمون گریه کنم... اما همین الان به خدا قول داده بودم که محکم باشم! دستامو که مشت کرده بودم و از دو طرف باز کردم و از زیر درخت بیرون اومدم و رفتم وسط کوچه... حالا کاملا زیر بارون بودم... مثل یه مجسمه زیر آسمون خدا ایستاده بودم و دستامو باز کرده بودم و سرم رو تا جایی که ممکن بود بالا گرفته بودم و چشمامو بستم... مثل کسی که عطش داشته باشه و دنبال آبی برای سیراب شدن میگرده، میذاشتم قطرات بارون خیسم کنن... تو این چند سال هیچ وقت یه همچین حسی نداشتم... گرمم بود و قطره های خنک بارون که روی پوست و لباسم به نرمی مینشستن، حس خوبی رو بهم القا میکرد...
نفس عمیقی کشیدم و هوای تمیز رو وارد ریه هام کردم... تو حال خودم بودم که با صدای فریاد مامان چشمامو باز کردم و به پنجره ساختمونمون نگاه کردم....
مامان ـ وایــــــــی خدا مرگم بده!!! بیا بالا رزیتا زود باش!!! شدی موش آب کشیده!!!
از همون پایین داد زدم:
ـ مامان جون الان میام یکم دیگه صبر کن امدم!!!
نمیشنیدم چی میگفت اما میدونستم داره غر غر میکنه... دلم میخواست بیشتر زیر بارون بمونم... من تازه این حس خوب رو پیدا کرده بودم نمیخواستم به این راحتیا از دستش بدم... فقط چند لحظه! دوباره سرمو بالا گرفتم تا بارون بیشتر صورتمو خیس کنه... میدونستم سرما میخورم اما اهمیتی نداشت!!! بازم یک ماشین مزاحم آرامشم شد... با بی حوصلگی برگشتم به سمت صدا که دوباره گفت:
ـ هویییی! دختر عاشقیا!!!
به مردی که پشت فرمون بود نگاه کردم و زمزمه وار گفتم:
ـ دلت خوشه ها!!! فارقم...فارق...
با تعجب نگاهم کرد... حتما تعجب کرده بود که با خودم حرف میزنم... چندتا بوق زد که به خودم اومدم و از جلوی ماشین کنار رفتم... دیگه نمیتونستم بیشتر از این پایین بمونم چون سردم شده بود و شروع به لرزیدن کرده بودم.... قدم هامو تند کردم و به سمت ساختمون راه افتادم... زنگ زدم و در و باز کردن... سوال آسانسور شدم و دکمه طبقه 5 رو فشار دادم... از تو آینه به خودم نگاهی انداختم... موهام به پیشونی ام چسبیده بود و از صورتم آب میچکید... وضعم خراب بود!!! بینی ام هم قرمز شده بود و درحال فین فین بودم!!! دیگه کاملا مطمئن شدم که سرما خوردم...دستامو بهم مالیدم تا گرمم بشه و دوباره کردم تو جیبم... سرما بیشتر تو عمق وجودم رسوخ میکرد... تقصیر خودم بود هر ننه قمری اینطوری عین این خلا میرفت زیر بارون اینطوری منجمد میشد تازه من زیرش هیچی نپوشیده بودم و حتی یادم رفته بود سویی شرت بیارم!!! با یه لبخند به خودم خیره شدم... چقدر تغییر کرده بودم... مطمئناً تا عید بهتر هم میشم و کل فامیل از دیدنم تعجب میکنن... با این حرفا به خودم امیدواری میدادم... با باز شدن در اسانسور با سرعت ازش خارج شدم و مامانمو دیدم که دم در ایستاده و با نگاه خشمگینش نظاره گر منه... یه لبخند شرمگین تحویلش دادم و با تته پته گفتم:
romangram.com | @romangram_com