#شاه_کلید__پارت_69
لبخند کم جونی زدم و با همون لحن کنایه امیز بهش گفتم:
ـ مرسی اما نه به اندازه پریسا جون!!!
ایول زدی تو هدف!!! برای اینکه پریسا اصلا خونه داری اش خوب نیست!!! اونم مثل من چلفتیه!!! با اون عینکش!!!
خانم خدری یکم خودشو جمع و جور تر کرد و رو به مامانم با یه لبخند تصنعی گفت:
ـ خب دیگه زهره جون خوشحال شدیم!
و از جاش بلند شد و به پریسا و امیر هم اشاره کرد و گفت:
ـ دیگه ماهم بریم الان آقا میان زشته خونه نباشیم!!! با اجازه خوشحالم شدم!
مامان هم بلند شد و مشغول تعارف کردن شد:
ـ نه تورو خدا! میموندید حالا! شام در خدمت باشیم!!!
خدری ـ نه دیگه عزیزم! باید بریم بچه ها هم کار دارن!
مامان ـ باشه مهتاب جون بازم یه سر بیاین پیش ما...
بعد هم همدیگرو بوسیدن و ماهم ازشون خداحافظی کردیم و رفتن خونه خودشون!
وقتی رفتن من شالمو با شدت دراوردم و پرت کردم رو مبل و گفتم:
ـ آخییییییییییییش! راحت شدیما...
با این حرف من مامانم یهو از کوره در رفت و سرم داد کشید:
ـ دختر این چه حرکاتی بود میکردی؟! این چی بود که گفتی؟! آبرومو بردی دختر!!!!
خندیدم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com