#شاه_کلید__پارت_68
مامان و امین سراسیمه وارد اشپزخونه شدن و نگاه مامان روی دستام لغزید... با نگرانی نگاهم کرد و گفت:
ـ چی شد رزیتا!؟ چه بلایی سر خودت اوردی؟!
ابروهام از شدت درد بهم گره خورده بودند و اخم کرده بودم... در همین حال که دستم زیر شیر آب بود گفتم:
ـ هیچی مادر من! داشتم چایی میریختم دستم سوخت!
نگاهی بهشون کردم که امین با دستش اشاره کرد که خــــــــــــاک تو سرت!!!!! با خنده گفتم:
ـ مامان! بیا اینم از داداشم!!! به جای اینکه بگه اشکالی نداره میگه خاک توسرت!!!
مامان ـ خب راست میگه دیگه بی عرضه ای از بس!!!
به!!!!! بیا اینم مامانه ما داریم؟! خدایا مصبتو شکر!!! دستام هنوزم می سوخت. شیر آبو بستمو سریع رفتم تو اتاق و یه شال پیچیدم دور دستم!!! بعد دوباره اومدم تو آشپزخونه و چاییارو ایندفعه با دقت تمام ریختم و با هزار زور و زحمت بردم سمت سالن... خاک تو سرم آبروم جلو اینا رفت! الان میگن این دختره عرضه هیچ کاری رو نداره! اول به خانم خدری چایی تعارف کردم...یکم خیره خیره نگاهم کرد و چایی رو برداشت!!! ایـــی خبرت خب زودتر! خسته شدم!!! تو دلم هی با خودم غر غر میکردم... بعد از اون به پریسا و امیر و مامان و امین...
خودمم که از خیر چایی خوردن گذشتم!!! همینطور که بقیه حرف میزدن منم به دیوارا زل میزدم و هر دقیقه میرفتم تو فکر و میومدم بیرون! دوباره رفتم تو اوج زل زدن به دیوارا که یهو مامانم گفت:
ـ رزیتا خانوم با شما هستن!
با گیجی نگاهی به جمع انداختم و گفتم:
ـ کی من؟!
مامانم اروم یکی زد رو دستش و لبش رو با دندون گزید و اشاره کرد که اره...
با من و من گفتم:
ـ ببخشید چی؟!
خانم خدری خندید و با لحن کنایه آمیزی گفت:
ـ گفتم که ماشالا بزنم به تخته کدبانویی هستی واسه خودت رزیتا خانوم!!!
الان این به من تیکه انداخت نه؟!
romangram.com | @romangram_com