#شاه_کلید__پارت_67


اوه اوه چه لفظ قلم!!! امین هم دستشو گذاشته بود رو دهنش تا لبخندش معلوم نشه...

مامان هردومون رو با غیظ نگاه میکرد و مطمئناً تو دلش داشت فحشمون میداد!!!

البته پریسا تمام مدت سرش پایین بود و متوجه ما نمیشد... وقتی خانوم خدری هم وارد شد مامان بهم اشاره کرد که برم یه شال بندازم سرم چون خانواده مومنی هستن و پسرشون هم داره میاد... سریع رفتم تو اتاقم و یه شال سفید انداختم سرم... بلوزم استین بلند و مشکی بود پس مشکلی نداشت اما شلوارم تنگ و چسبون بود، درش آوردم و یه جین ساده پوشیدم و رفتم بیرون...





با اومدن من خانم خدری و پسرش بلند شدن. با خانم خدری دست دادم و برای پسرش سری تکون دادم و نشستم کنار پریسا. من الان یه سوال برام پیش اومده!!! مامانم داره برای امین زن میگیره دیگه!؟ پس یه سوال دیگه! اینا اینجا چیکار میکنن؟! نکنه رسم جدید اینه که دختره بره خواستگاری؟!از این فکرم خیلی خنده ام گرفت ولی لبم رو به دندون گرفتم تا خنده ام رو کنترل کنم. امین هم بهم نگاهی انداخت و طوری که انگار فکر منو خونده باشه خنده اش گرفت. پسر خانم خدری، که فکر کنم اسمش امیر بود با تعجب به من و امین نگاه میکرد... مامان هم هی به ما چشم غره میرفت و به خانم خدری لبخند میزد تا مثلا توجهش رو به اون جلب کنه نه به ما... یکم به امین نزدیک تر شدم و با صدای زمزمه واری در گوشش گفتم:

ـ امین نمیخوایی یه چایی برامون بیاری؟!

امین اینبار بلند خندید که مامان یه چشم غره بهمون رفت. تو طول مهمونی من و امین ساکت نشسته بودیم و منتظر بودیم تا حرف مامان با خانم خدری تموم بشه و بره سر اصل مطلب... رفتارشون یکم مشکوک بود. پریسا هم مثل ماست نشسته بود و به گلای قالی خیره شده بود... دیگه باورم شده بود اینا اومدن خواستگاری امین!!!!

بعد از چند دقیقه مامان بهم گفت:

ـ رزیتا پاشو یه چایی بریز بیار پذیرایی کن از مهمونا!!!

نمنه؟! مگه من نوکرشونم!؟ اصلا به من چه خواستگاری امینه ، من باید چایی بیارم؟! جلل جالب!!!

اما چون حق اعتراض نداشتم بلند شدم و رفتم سمت اشپزخونه.

شش تا استکان کمر باریک گذاشتم تو سینی(مگه چقدر میخوان چایی بخورن خبرشون؟!)

همینطور که اهنگی زیر لب زمزمه میکردم به سالن هم نگاه میکردم تا ببینم بقیه تو چه حالین و چایی هارو هم ریختم تو استکان... رو انگشتای پام وایستادم تا ببینم چیکار میکنن چون پریسا داشت با امین حرف میزد... تو حال خودم بودم که احساس کردم دستم با شدت سوخت!

جیغ اروم و ناشی از درد کشیدم:

ـ آییــــــــی!!!!! ای تو روحت!!!

سریع دستمو گرفتم زیر شیرآب... خیلی بدجور میسوخت... صدمرتبه به خودم فحش دادم! خاک تو سرم کنن که حتی بلد نیستم یه چایی بریزم!!!


romangram.com | @romangram_com