#شاه_کلید__پارت_66
امین ـ رفت پایین پیش خانم خدری...
من ـ واسه چی؟
امین ـ من چه میدونم! حوصلش سر رفت ، رفت پایین! خودت که میدونی این دوتا چقدر باهم صمیمی ان... تازه غلط نکنم....هیچی ولش کن!
من ـ چیه؟! جریان چیه؟!
امین ـ به مقدار الکتریسیته ای که...
من ـ امین خواهشاً بس کن هروقت میپرسم جریان چیه اینو تحویل من میدی! بحثو عوض نکن جدی بگو غلط نکنی چی؟!
امین ـ این مامان هم میخواد منو زن بده!!!
دستمو گذاشتم رو دهنم که صدای خنده ام بیرون نره!!! با خنده و ناباوری گفتم:
ـ چی؟! تورو؟! عمرااا اگه دختره تو رو بپسنده!
امین خیلی طلبکارانه نگاهم کرد و گفت:
ـ خیلی هم دلش بخواد دختر ترشیده چپول!!!
این دفعه دیگه بلند زدم زیر خنده و گفتم:
ـ امیـــــــــــن! نگو همچین!!! عینکیه اما دلیل نمیشه که چشاش چپ باشه!
امین ـ چرا هست! وقتی با من حرف میزنه به تو نگاه میکنه!!!
از خنده دلم درد گرفته بود، دستمو گذاشتم رو شکمم و همینطور میخندیدم که یهو در باز شد و مامان با دختر همسایه یا همون پریسا وارد شد... نمیتونستم جلو خنده امو بگیرم چون امین یه نگاهی بهم انداخت که دوباره به خنده افتادم که مامان بهم چشم غره رفت و مجبور شدم ساکت شم... من و امین سلام دادیم و منتظر شدیم تا ماماش هم بیاد!
من ـ سلام پریسا خانوم خوش اومدین!
پریسا با خجالت چادرشو رو سرش مرتب کرد و گفت:
ـ متشکرم!
romangram.com | @romangram_com