#شاه_کلید__پارت_65


با صدای در از فکر بیرون اومدم و دوباره طبق عادت دستی به چونه و گونه ام زدم و وقتی دستم قطره اشکی رو لمس کرد تعجب کردم!!! چرا دوباره گریه کردم؟! نمیدونم بی اراده بود...

من ـ بفرمایید!

اشکامو سریع پاک کردم و بینی امو چندبار بالا کشیدم و به در نگاه کردم و در توسط امین باز شد! با دیدن امین خوشحال شدم و سریع پریدم بغلش و گفتم:

ـ بـــــــه! سلام داداش خل خودم!!!

امین همینطور که منو به خودش میفشرد گفت:

ـ تو که هنوز آدم نشدی! توقع داشتم بری دبیرستان امسال آدمتون کنن!!!

من ـ عزیزم اول اینکه فرشته ها ادم نمیشن! من از طرف خدا اومدم زمین که تو به خودت افتخار کنی که یه فرشته خواهرته!!! دوم اینکه امروز روز اول بود توقع نداشته باش اینا کاری کنن!

امین رو سرم بوسه زد و گفت:

ـ قربون خواهر فرشته زبون درازم برم!

با خنده گفتم:

ـ ایـــــــشالا!

خندید و گفت:

ـ باز تو روت خندیدم پررو شدی؟!

از بغلش بیرون اومدم و گفتم:

ـ برو بابا!!!

از اتاقم رفتم بیرون و پشت سرم هم امین اومد... دور خونه رو یه دور گشتم و وقتی دیدم مامان نیست با تعجب از امین پرسیدم:

ـ امین مامان کجاس؟!


romangram.com | @romangram_com