#شاه_کلید__پارت_64
من ـ اره خب گشنمه!!!
امین ـ کارد بخوره تو اون شیکمت غذا اونجاس برو وردار بخور!!! با منم حرف نزن دارم فیلم میبینم!
به تلویزیون نگاه کردم که داشت راز بقا نشون میداد! با خنده گفتم:
ـ امین! تو اونجا بالای درخت چیکار میکنی؟!
امین دیگه نتونست جلوی خنده اش رو بگیره و خندید و گفت:
ـ رزیتا عینکتو نزدی!؟ اون که من نیستم خودتی! اه اه نگاه کن دست تو دماغت نکن جلو دوربین!
یکی زدم به بازوشو گفتم:
ـ خیلی چندشی امیــــــن!
امین ـ نه به اندازه تو!!!
دوباره رفتم بغلش و گفتم:
ـ امین داداشی آشتی؟!
امین ـ برو گمشو اونور دختره لووس!!!
این یعنی اشتی!!! از بغلش رفتم بیرون و گفتم:
ـ بس که تو بی لیاقت و غدّی!!!
شامو کنار بقیه خوردم و رفتم تو اتاقم... از اون روز بود که تصمیم گرفتم کلی تغییر کنم... میخواستم شیطون ترین دختر مدرسه امون من باشم! یه طوری که همه فکر کنن هیچ غمی تو دنیا ندارم! و همینطور خوشگلترینشون!!! اینطوری اگه سپهر رو دیدم میتونم حسابی بهش ضربه بزنم... تا اون موقع موفق میشم!!!
***
با یاد آوری گذشته ها لبخند تلخی زدم و با خودم زمزمه کردم:
ـ رزیتا حالا چی؟! الان که شیطون مدرسه ای، الان که خوشگل مدرسه شدی، حالا چی؟! دلت خوشه؟! نه .... هنوزم دلم خوش نیست... نمیتونم دلمو به اینا خوش کنم... هنوز نمیتونم...
romangram.com | @romangram_com