#شاه_کلید__پارت_63
خندیدم و هیچی نگفتم که مامان گفت:
ـ چیه اسم شوهر اومد نیشت باز شد!!!!!!
با خنده داد زدم:
ـ مـــــــــــــامـــــــــ ــــان!!!!!!
مامان هم فقط می خندید! رفتم کمکش و ظرفارو آب کشیدم ... بعد از اون هم باهم خونه رو تمیز کردیم... دوباره رفتم تو اتاقم تا به درسام هم برسم... دوساعت هم صرف درس خوندنم شد!!! چون امروز درسای زیادی ندادن زیاد وقت نبرد! همش هم نوشتی بود لامصب!!! یه دفتر برنامه ریزی هم داده بودن و باید گزارش مینوشتیم و همیشه همراهمون میبردیم وگرنه اخراجمون میکردن! البته اینا همش حرفه! از ترس پولشون حق ندارن اخراج کنن وگرنه همین پیارسال منو اخراج میکردن یا ثبت نامم نمی کردن... به همین راحتی! پس خیالم راحت بود!!! البته منم با تمام شیطنتام زیاد سو استفاده نمیکردم!!! بعد از اینکه درسام تموم شد رو تختم که با روتختی سفید و مشکی تزئین شده بود دراز کشیدم... دلم میخواست گذشته امو مرور کنم... به اینکار خیلی علاقه داشتم! همیشه از کوچیکترین چیزی میپریدم به گذشته!!! همیشه همه فکرای من ، چه کوچیک ، چه بزرگ، آخرش یه جورایی به سپهر ختم میشد!!! نمیدونم چرا ولی این نشون میده که من هنوز به سپهر فکر میکنم... یعنی الان اون تو مالزی داره چیکار میکنه!؟ اه وللش رزیتا اصلا به تو چه که اون تو مالزی چه شیکری میخوره! هرچیزی میخوره نوش جونش! یادش به خیر 15 سالم که شد کسی برای تولدم نیومد! چون من حالم خوب نبود و به مامانم گفته بودم که نمیخوام امسال و هیچ سال دیگه ای تولد بگیرم!!! مامانمم اصراری نکرد! اون موقع فقط از سر عصبانیت و ناراحتی این حرفو زدم اما بعد ها که تصمیم گرفتم تغییرات اساسی تو خودم به وجود بیارم، دیگه هیچ تولدی نگرفتم و رابطه ام رو با کل فامیل قطع کردم! البته فقط من! چون میخواستم کاملا از قیافه جدیدم شوکه بشن!!! دلم میخواد قیافه بزرگونه ام رو ببینن! نمیخوام به چشم یه بچه نگاهم کنن!!! البته الان دیگه نمیتونن تشخیص بدن من رزیتام!!! مربی ایروبیکمون میگفت بعضی از دخترا خیلی یهویی رشد میکنن!!!! یه طوری که قیافشون کلا عوض میشه!!! من هم جز اون دسته ام! اینطوری خیلی بهتره! الان چند سالی میشه که کل فامیل منو ندیدن... حتی شایان هم منو ندیده! شایان قدیما که من افسرده شده بودم زیاد میومد خونمون و دوتایی با امین میومدن پیشم تا مثلا منو سرگرم کنن! اما نمیدونستن که من اون موقع به هیچی جز سپهر فکر نمیکنم!!! این امین هم از دست من کلافه شده بود!!! یادمه یه بار با بدعنقی اونو از خودم دور کردم و سرش داد زدم...
من ـ امین برو بیرون حوصلتو ندارم فهمیدی؟! نه حوصله تورو نه حوصله هیچ کس دیگه ای رو... دیگه هم نیا تو اتاق من ... غذا هم نمیخوام بخورم میخوام از گرسنگی بمیرم! ولم کنید!!!
هیچ کنترلی رو رفتارم نداشتم و داشتم داد میزدم که تو یه لحظه گونه ام سوخت... چند لحظه تو شوک بودم اما بعد فهمیدم که امین زده تو گوشم... داداشم زد تو گوشم!!! اشک تو چشام جمع شد... این سیلی حقم بود... من دیگه بیش از حد شورشو در آورده بودم... بعد از رفتن امین به خودم اومدم... این سیلی منو به خودم اورد... تازه یادم اومد که من یه انسانم!!! حق زندگی دارم... نباید به خودم سخت بگیرم... این همه آدم دور و برم هستن که منو دوست دارن و خوبی منو میخوان ولی من با تندخویی هام اونارو از خودم میرونم... چرا بین این همه ادم که خوبیه منو میخوان، من باید فکرم درگیر یه آدم باشه که فقط بامن بد کرد و الان رفته؟! من الان باید آدمای خوب اطرافمو دریابم،نه آدمای بدی که رفتن و از خودشون فقط چندتا خاطره تو ذهنم جا گذاشتن که با یادآوری اون خاطرات فقط من داغون میشم... فکر کردن به سپهری که قلبمو باخودش برد و الان نیست فقط وقت تلف کردنه... من الان دیگه قلبی ندارم که برای کسی بتپه... سپهر قلبمو با خودش برده پس نمیتپه... دیگه حتی واسه سپهر هم نمیتپه... پس چرا من ناراحتم؟! چرا؟! وقتی قلبی نیست دیگه نباید از روی احساسات تصمیم گرفت... پس از رو عقل کار میکنم!!! عقلم میگه انتقام!!! صدای قلبمو میشنوم که میگه ببخشش! اما متاسفم سپهر از قلبم خوب نگهداری نکرد و شکوندش... پس بخششی درکار نیست...
دستی رو گونه هام کشیدم که خیس از اشک شده بود و اشکامو پاک کردم و یه لبخند زدم و ساعتم رو دستم کردم چون دستم هنوز هم زخم بود و نمیخواستم مامان و امین چیزی بفهمن!!! رفتم بیرون و غذایی رو که امین برام آورده بود اما پسش زده بودم رو دوباره اوردم و رفتم دقیقا پیش امین که با اخم به صفحه تلویزیون خیره شده بود نشستم... اول زیر چشمی نگاهم کرد اما دوباره به صفحه تلویزیون خیره شد... دیدم اینطوری نمیشه بلند شدم و تو یه حرکت سریع بغلش کردم و با یه حالت مظلوم که مختص خودم بود گفتم:
ـ امینی، داداشی، ببخشید...
سکوت...
من ـ امین داداش قهری؟!
بازم سکوت جوابم بود... سعی کردم این دفعه یکم بخندونمش امین هم مثل خودم زود خنده اش می گرفت...
من ـ امین، حلقت همین!!!!! پسره لوس!!!
یهو به سمتم برگشت و سعی کرد جلو خنده اش رو بگیره و با اخم گفت:
ـ نکنه باز هوس کتک کردی؟!
romangram.com | @romangram_com