#شاه_کلید__پارت_74
ـ اره چطور؟! اصلا تورو سننه؟!
با پوزخند گفتم:
ـ اخه فکر کنم وقتی رعد و برق زد تو بیرون بودی و برق گرفتت به خاطر همین موهات الان اینطوریه! موهاتو به جوجه تیغی نشون بدی بالا میاره لامصب!!!!
آرمینا از این حرفای چرت و پرت و بی ربط من خنده اش گرفته بود... خودمم خنده ام گرفته بود اصلا نمیخواستم یه همچین چیزی بگم نمیدونم چرا از دهنم پرید! الان با خودشون میگن بابا این دیگه کیه!!!
هردوتا پسر با تعجب به من نگاه میکردن... مطمئناً تاحالا دختری به دیوونگی من ندیده بودن!!! هردو بدون هیچ حرف دیگه ای رفتن... تو همین لحظات سرویسم هم اومد... با عجله سوارش شدیم و من به ساعتم نگاهی کردم و دیدم ده دقیقه تاخیر کرده!!! از اقای شجاعی(رانندمون) پرسیدم:
ـ ببخشید چرا دیر کردین؟!
اقای شجاعی ـ ترافیک بود رزیتا خانوم! تازه شما هم که سرتون گرم بود!!!
با تعجب به آرمینا نگاه کردم و دوتایی زدیم زیر خنده!
اقای شجاعی هم از آینه نگاهی بهمون انداخت و لبخند زد و دیگه هیچی نگفت... بعد از ما چند نفر دیگه رو هم سوار کرد و به سوی مدرسه راه افتادیم... تو راه درباره اهنگی که پیدا کردم به آرمینا گفتم... وقتی به مدرسه رسیدیم مثل جت از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت نسیم و سارا که اونجا وایساده بودن و باهم حرف میزدن! با دیدن ما اومدن سمتمون...
پارمیس و مهرناز هم چند لحظه بعد رسیدن... بعد از سلام و احوال پرسی خیلی سریع نقشه امو بهشون گفتم...
کلی باهم تمرین کردیم تا یادشون بمونه باید چیکار کنن... فقط با کوچیکترین اتلاف وقت نقشه ام بهم میریخت...
زنگ خورد همه رفتیم سرکلاسا... دو زنگ رو به سختی گذروندیم! قضیه از این قرار بود که زنگ ناهار که همه تو حیاطن، من سی دی رو بدم به خانم جعفری تا بذاره مثل همیشه که اهنگ میذارن! بعد هم نسیم و پارمیس مواظب باشن که کسی نیاد و آهنگ رو عوض کنه!!! و وقتی که کسی اونجا نیست آهنگ جعفر رو بذارن و من وارد عمل میشم و حواس مسئولین رو پرت میکنم تا 43 ثانیه بگذره و یاسمن ضایع شه و مدرسه بره رو هوا...
ساعت 12 که شد دست به کار شدم... سی دی رو از تو کیفم در آوردم و به بچه هایی که با کنجکاوی نگاهم میکردن چشمکی زدم!!!
رفتم طبقه بالا و با حالت مودبی گفتم:
ـ سلام! این دفعه من سی دی اوردم میشه بذارمش؟! اخه خانم اکبری اجازه دادن!!!
خانم جعفری ـ سی دی چیه؟!
romangram.com | @romangram_com