#شاه_کلید__پارت_61
همه خندیدن و من گفتم:
ـ بچه ها میذارن که آهنگ بذاریم!؟ یعنی سیدی بدیم بهشون بعد بذارن؟!
مهرناز ـ آره میشه! اما باید مجاز باشه! چطور؟!
من ـ خب! ببینید من میگم که یه سیدی پر کنیم... مجاز باشه اما وسطاش یه آهنگ خنده دار باشه که مدرسه بره رو هوا... حتما هم روش نظارت داشته باشیم که عوضش نکنن! بعد هم یه جوری که همه بفهمن کار منه!
ارمینا ـ بد فکری هم نیست! اما ببین تو تعهد دادی ممکنه اخراج شی!
چشمکی بهش زدم و گفتم:
ـ اما من که نمیدونستم تو اون سیدی یه آهنگ غیر مجاز هست! میدونستم؟!
بچه ها سرشون رو از روی فهمیدن تکون دادن و پارمیس با لبخند گفت:
ـ افرین فکر خوبیه!!! فقط کی؟!
من ـ فردا! سر زنگ ناهار که همه تو حیاطن...
اون روز خیلی سریع سوار سرویس شدم و ارمینا رفت خونه خودشون و من رفتم خونه خودمون... وقتی رسیدم ، بعد از سلام کردن به مامانم جریان رو گفتم... اولش با تعجب بهم خیره شده بود اما بعدش گفت:
ـ نکن اینکارارو دختر! ایندفعه دیگه ثنا تعهد نمیده ها! منم تعهد نمیدم! پس اگه مشکلی پیش اومد پای خودته!
با خنده گونشو بوسیدم و گفتم:
ـ مامان جون کسی نمیفهمه!!! به رزیتات اعتماد داشته باش!!! به قولِ... به قول... اه یادم نمیاد به قول کی اما یکی میگه که اگه بچه ها الان شیطونی نکنن بزرگ شن دست شیطون رو از پشت میبندن!!! یا یه همچین چیزی!
مامان خنده ی شیرینی کرد که ته دلم قرص شد از اینکه یه مامان مهربون دارم که تو کارام کمکم میکنه... باهام هست و یاریم میده... دوباره بوسیدمش که گفت:
ـ بسه دیگه دختر! پاشو برو هرکاری دلت میخواد بکن!
همینطور که میرفتم تو اتاقم از دور براش بوسه میفرستادم و مامانم چون بدش میومد دادش دراومد:
romangram.com | @romangram_com