#شاه_کلید__پارت_57


زدم به بازوشو گفتم:

ـ شلغم تویی ، اونم از نوع گندیده اش! اه این یاسمن بدجور رو مخمه... دلم میخواد دکور مکورشو بیارم پایین! همچین واسه من چشم ابرو میاد اه اه دختره ایکبیری!!! ( یعنی با چه اعتماد به نفسی اینو گفتم!!!!)

صدای کسی که گلوش رو صاف کرد توجهمو به خودش جلب کرد و برگشتم و با چشمای گرد شده یاسمن و عسل رو دیدم که پشتمون وایسادن! خاک تو سرم بدبخت شدم! الان دوباره دعوا راه میوفته!

منم سعی کردم جلوش کم نیارم و آستینامو یکم زدم بالا و با لحن محکمی گفتم:

ـ فرمایش!؟

نزدیک بود از خنده بپوکم! هیچ وقت اینطوری قلدر بازی در نمیاوردم... سارا و نسیم هم با چشمای خندون نگاهم میکردن... اونا هم میدونستن که از درون دارم میلرزم! برای اینکه یاسمن اگه دعوا کنه تا اخرش درگیری ایجاد میکنه و برای من و دوستام دردسر میسازه و ناظممون و مدیرمون به والدینمون گزارش میدن... دوباره خاطرات دوران راهنمایی برام تداعی شد... روزایی که افسرده بودم دلم میخواست بمیرم... مخصوصا وقتی فهمیدم عسل و یاسمن باهم دوستن و کار یاسمن بوده... از حرصم شیشه دستشویی رو شکوندم... کارام غیر ارادی بود... تیکه ای از شیشه خرده رو از زمین برداشتم و به طرف دستم بردم...ثنا بهم گفته بود که قوی باشم اما اون لحظه هیچ کاریم دست خودم نبود... انگار که یه نیرویی منو هدایت میکرد... حس میکردم خیلی دختر بی ارزشیم، کسی دوستم نداره، خیلی ساده گول میخورم، خیلی بدبختم! همه اینا باعث شد که خط اولو بکشم رو رگم...که جیغ مهرناز و آرمینا گوشم رو کرد کرد... خط دوم رو هم کشیدم که سارا و نسیم به سمتم حمله کردن و شیشه رو از دستم به زور گرفتن و پارمیس هم منو که درحال تقلا بودم گرفت... کسی تو حیاط نبود اما از صدای جیغ آرمینا و مهرناز توجه بعضیا جلب شد و به دنبالش جیغ بقیه که از ترس دیدن این صحنه بود و بعد هم ناظم و مدیر... میدونستم اخراجم میکنن... اما برام مهم نبود.... خون زیادی از دستام میرفت اما برام مهم نبود... اون لحظه میخواستم بمیرم...

با ضربه ای که آرمینا به بازوم زد از فکر بیرون اومدم و مثل این گیج و منگا به یاسمن زل زدم که گفت:

ـ قبوله؟!

منم که اصلا متوجه حرفش نشدم الکی گفتم:

ـ باشه قبوله!

یاسمن نگاهی مغرورانه بهم انداخت و رفت...

نفس حبس شده ام رو بیرون دادم و به بچه ها نگاه کردم که با دهن های باز منو نگاه میکردن! بهشون اشاره کردم که چی شده ، که سارا گفت:

ـ خاک تو سرت کنن رزیتا!

من ـ چرا اخه؟!

سارا ـ چون...

با اومدن خانم اکبری حرف سارا نصف نیمه موند و زیر لب گفت:

ـ بعدا بهت میگم!!!!


romangram.com | @romangram_com