#شاه_کلید__پارت_58

با اومدن خانوم اکبری همه سر جای خود ایستادن و بهش خیره شدن... خانم اکبری با اون هیکل گنده اش (که من مونده بودم چطوری از چارچوب در رد شد!!!) اومد تو کلاس و همه رو دعوت به نشستن کرد...

لبخندی زد و گفت:

ـ شروع سال تحصیلی رو به همتون تبریک میگم دخترا!

یکی از بچه ها از اون ته بلند گفت:

ـ نه خانم ما تسلیت میگیم!!!

همه خندیدن و خانم اکبری یه نگاه ترسناک به اون دختر کرد و گفت:

ـ تو اول اون موهاتو بکن تو! مگه اومدی خونه خاله؟! این چه طرزشه؟! استغفرالله!!!!

لبخندمو جمع کردم و منم موهامو دادم تو تابهم گیر نداده!!!

خانم اکبری که نگاهش به من بود پوزخندی زد و گفت:

ـ دخترا نمیخوام این روز اولی اوقاتتون رو تلخ کنم اما اگه هد نزنید به شدت باهاتون برخورد میشه... برای اینکه اینجا معلم مرد هم داریم! پس بهونه نیارید! درضمن هد جز لباس مدرسه اس و همه باید یه جور باشن! اونایی که حجابشون رو رعایت میکنن با اونایی که( به من و اون دختر اشاره کرد) یکی نیستن و باید به آتیش اینا بسوزن!!!!

همه داشتن به من نگاه میکردن... خانم اکبری دوباره لبخندی تحویلمون داد و رفت بیرون... با حرص بلند شدم و آستینامو دادم بالا و گفتم:

ـ لال شی ایشالا! ببین چطوری منو سوژه کرد!!!!

بعد با یه حرکت غیر منتظره رو به کسایی که داشتن نگاهم میکردن گفتم:

ـ هان چیه؟! فیلم سینمایی تموم شدبرین سر کارتون برّ و بر به من زل نزنید!

بچه ها که از این حرکت من جا خوردن ساکت شدند و پچ پچاشون شروع شد! میدونستم چی میخوان بگن؛ مثل همیشه: این رزیتا هم اصلا اعصاب نداره ها! خب معلومه یه بار هم خودکشی کرده!!! بعضیا میگن با یه دختره دعواش شد و خودکشی کرد! بعضیا هم میگن شکست عشقی خورده ، یا با خانواده اش مشکل داشته!!!

اینا همه شایعاتی بودن که برام درست کرده بودن... با بی حوصلگی نشستم روی نمیکت تا راحت تر گذشته امو مرور کنم... من باید بین بچه ها محبوب بشم تا این شایعات از بین بره وگرنه آبرو برام نمیمونه...

اون روز ناظما وقتی دیدن اینطوری کردم یکی تو سر خودشون میزدن یکی هم تو سر من! کلی سرم داد و بیداد کردن! از بس هول بودن نمیدونستن چیکار کنن! منم بی حال بودم و حتی حال گریه کردن هم نداشتم... خانم حسنی دستمو گرفت و برد کلینیک!!! مهرناز و آرمینا هم دنبالم میومدن... اما بقیه رو نذاشتن بیان تو...

خانومه بعد از کلی غر غر دستامو باند پیچی کرد تا خونش بند بیاد... میتونستم تصور کنم تو دفتر چه خبره... داشتن گزارش تحویل اداره میدادن... و در آخر اخراج... کاش ثنا اینجا بود... اگه اخراج بشم مامانم حتما از ناراحتی میمیره! و اینکه اگه بفهمه من میخواستم خودمو بکشم بدتر عصبانی و ناراحت میشه!

romangram.com | @romangram_com