#شاه_کلید__پارت_56

خندیدم و گفتم:

ـ نه والا... خواستم یکم قلدر بازی درارم که با اون چشات پشیمونم کردی!

آرمینا یه پس گردنی بهم زد و گفت:

ـ عمه اتو خر کن!

هرجفتمون خندیدیم و در همین حین معلم اومد... تازه وارد بود، یاشاید من نمیشناختمش... اما هرچی بود از اون معلم جوونای سوسول بود که به اجبار درس میدن!!! البته بعضیاشون واقعا عالی ان اما این یکی از اون مغروراشه... با بیخیالی شونه ام رو بالا انداختم و نشستم... میخواستم هفته اول رو یکم اروم باشم تا معلما رو بشناسم! راستش با بعضیاشون اصلا نمیشه تا کرد!!!! امیدوارم امسال سال خوبی باشه... مثل سالای گذشته نباشه که خون دل بخورم...





بعد از اینکه خانم " بهفر" خودش رو معرفی کرد و شرایط امسال و درس هارو بهمون گوش زد کرد درس داد!!! معلم ادبیات بود... خیلی مغرور به نظر میرسید... معلوم بود آدم منطقی هست اما خودش رو خیلی میگیره... قیافشم مثل شتر بود!!!! از این تشبیه ام خنده ام گرفت و یه لبخند زدم که با صدای خانم بهفر سرم رو بالا اوردم:

ـ به چی میخندی خانومم؟!

به قیافه تو!!!! سعی کردم خنده ام رو جمع کنم و گفتم:

ـ هیچی ... معذرت میخوام!





سارا از پشت یه لگد بهم زد که یعنی به چی میخندی! سری تکون دادم که یعنی بعدا بهت میگم!

خانم بهفرد یه چشم غره بهم رفت که به عقلش شک کردم! دیوونه اس اخه مگه چیکار کردم؟!

بیخیال شدم و به درسش گوش دادم... دیگه داشت حوصله ام سر میرفت خیلی نکته داشت... اما امسال تصمیم گرفته بودم مثل سالای قبل بازم دختر درس خونی باشم! البته خودشیرین ، مثل یاسمن نه! من و یاسمن خیلی بیشتر از قبل دشمنای هم شدیم! راستش اون اوایل که عاشق سپهر بودم، یاسمن از حرفامون فهمیده بود که من سپهرو دوس دارم و برای اینکه منو اذیت کنه، عسل رو فرستاده پیش سپهر و سپهر هم از خدا خواسته قبول کرده... واقعا تو اون لحظه که اینو فهمیدم با تمام وجودم از یاسمن که عشقمو ازم گرفت و عسل که اینقدر وقیحانه یه رابطه رو خراب کرد و در آخر سپهر که خیلی زود وا داد... اما الان ... از یاسمن و عسل واقعا ممنونم! با اینکه هنوز دشمنم هستن اما تو دلم ازشون ممنونم... اونا بهم فهموندن که سپهر ، اونی نیست که من میخوام، اونا بهم یاد دادن که به همه نباید اعتماد کرد، بهم نشون دادن که سپهر واقعا منو دوست نداشت و فقط قصد سواستفاده داشت... عسل از پارسال اومد تو مدرسه ما... به خاطر همین کلی سر این موضوع باهم دعوا کردیم اونم کلی طعنه به من زد و مسخره ام کرد اما من با بیخیالی ضایع اش کردم... البته دلم خیلی شکست اما با خودم گفتم این نیز بگذرد....ولی الان دشمنی اصلی من سر اینه که یاسمن میخواد منو ضایع کنه... سر هرچیز کوچیکی! همیشه باهم لج داریم... راستش تو سه ماه تابستون امسال، کلی تغییر کردم... کسی ندید... میخواستم همه رو درجا هیجان زده و سوپرایز کنم! تو این چندسال اینقدر ورزش کردم که هیکلم رو فرم اومد... قشنگی هیکلم رو نتونستم از بچه ها پنهون کنم چون به تدریج هیکلم شکل گرفت... مخصوصا اینکه تو سن بلوغ هم بودم... از این وضعیت راضی بودم چون اینطوری بین بچه ها بیشتر طرفدار پیدا میکردم! و این بیشتر یاسمن رو میسوزوند!!!! رقابت با یاسمن کار سختی بود چون یاسمن هم خوشگل بود هم باهوش... اما مطمئنم منم به پای اون میرسم! فقط یکم صبر کن!

با صدای زنگ ، به خودم اومدم و دیدم که کلاس تموم شده... وای از بس رفتم تو فکر نفهمیدم این بهفر چی گفت!!!!پارمیس یکی زد به شونه ام و گفت:

ـ چته؟! چرا اینقدر تو فکری شلغم!!!!

romangram.com | @romangram_com