#شاه_کلید__پارت_55
ـ اهــــــــــــــه! چه مرگته امین اول صبحی!
امین ـ بهتره بگی صبح اول مهری! پاشو بینم الان مدرسه ات دیر میشه دختر تنبل!
من ـ وایسا یکم دیگه بخوابم بعد! چقدر غر میزنی امین! تا دیروز فکر میکردم مهرناز خیلی غر میزنه اما دیدم نه تو خیلی بیشتر غر میزنی!
امین ـ خبرت رزیتا، ساعت 6 پاشو دیگه!
یهو چشام گرد شد و سریع از تخت پریدم پایین و امین که رو تخت وایساده بود و عربده میزد پاش به پتو گیر کرد و افتاد زمین! که باعث شد اول صبحی کلی شاد شم! داشتم میخندیدم که امین کوسن رو تخت رو پرت کرد به سمتم که خورد به سرم منم مستقیم پرتش کردم تو صورتش که فکر کنم دماغش اسفالت شد!!!!! بعدشم از اتاق پریدم بیرون و رفتم دستشویی و صورتمو شستم تا سرحال بشم! دوباره برگشتم تو اتاق و لباسامو پوشیدم و کلی به خودم رسیدم! امروز اولین روزیه که میرم دوم دبیرستان! خوبه! الان سه سال از اون ماجرا میگذره... اول مهر... اولین روز تو دبیرستان غیر انتفاهی .... وای عالیه دلم واسه دوستام تنگ شده؛ آرمینا و مهرناز رو که میبینم اما منظورم دوستای جدیدمه... نسیم و سارا و پارمیس!!! بچه های شر مدرسه که وارد گروه سه نفره ما شدن... و الان یه اکیپ شیش نفره ایم!!! اگه اینا نبودن مطمئناً نمیتونستم سپهرو فراموش کنم! البته مدیون ثنا هم هستم! اون واقعا موثر بود! البته وقتی بهش راجع به انتقام گفتم کلی دعوام کرد!!!!! من و ثنا تا یه مدت خونه مهرناز اینا هم دیگرو میدیدیم اما ثنا کلی باهام حرف زد و راضیم کرد که به مامانم بگم... اون موقع من تو اتاقم قایم شده بودم و مهرناز داشت با مامانم صحبت میکرد همه چیرو بهش گفته بود! و در آخر با صدای داد مامانم که از عصبانیت بود، بحث تموم شد! مامانم دیگه میدونست ولی هیچی بهم نگفت، سعی میکرد کمکم کنه! خوشحال بودم که هنوز زنده ام!!!!!! آخه میترسیدم مامانم زنده زنده خاکم کنه! ولی خب به خیر گذشت!!!! با صدای امین که با داد اسممو صدا کرد کرمو برداشتم و زدم به صورتم! کرم ضد کک و مک! که تا الان جواب داده تا دوماه دیگه استفاده کنم حله! تا الان جلوی فامیل افتابی نشدم... همیشه مهمونیارو به بهونه درس پیچوندم کسی هم چیزی نگفت، مامانم واسه دلیل نیومدنم میگفت"تودوم معلما سخت گیرن، سوم نهاییه، اول دبیرستان درسا سخته!" و اینطوری بود که میپیچوندم... بازم امین صدام کرد! این دفعه دست از فکر کردن برداشتم و رفتم پیش امین و سوار ماشینش شدم...واسه رسیدن به دبیرستان جدید خیلی شوق و ذوق داشتم!!! چون تا پارسال تو همون ساختمون قبلی مدرسه بودم اما امسال یه ساختمون جدید ساختن که بچه هایی که دیدن بهش لقب" زندان بوعلی" رو دادن!!! واسه اینکه راهروهای تنگ و معلمای سختگیری داره و ترسناک به نظر میان! هم معلما هم ساختمون... نمیدونم اما با همه اینا من بیشتر واسه دیدن دوستام شوق و ذوق دارم... واسه اینکه دلم واسه شیطنتامون تنگ شده! ولی شنیدم امسال روانی (یا همون خانوم اروانی!!!) تو این مدرسه تدریس میکنه! این بدترین خبری بود که پریروز بهم رسید! مهرناز بدو بدو اومد خبرای دست اول از مدرسه جدید رو بهم داد و بدترین خبرش این بود که خانم اروانی هم اونجا تدریس میکنه! راستش به حدی از این خانم بدم میاد که نگو! همیشه منو حرص میده کلا از اولش با من لج بود! همیشه نمره های گند ریاضیمو تو سرم میزد! اما صبر کن روانی دیوونه! امسال بهت نشون میدم! این رزیتای 17 ساله با اون رزیتای 14 ساله از زمین تا زیر زمین فرق داره!!!!! هم از نظر باطن، هم ظاهر! بعد از چند دقیقه رسیدیم... با دیدن ساختمون بلندی که روبه روم بود لبخندی زدم! سعی کردم از همین الان مثبت اندیش باشم! شاید تو همین ساختمون اتفاقای جالبی برام بیوفته! امیدوارم... حتی این روانی هم نمیتونه خوشیمو ازم بگیره... من امسال اگه حال اینو نگیرم رزیتا نیستم!!! این همه سال به خاطر هدفام زحمت کشیدم و بهشون رسیدم! حالا واسه این روانی هم دارم! من اگه اینو از این مدرسه نندازم بیرون رزیتا نیستم! البته تنهایی عمراً اگه بتونم! کل بچه های مدرسه از دست این عاصی ان! ولی نمیدونم اینا حرف الکیه... من جربزه اش رو ندارم... خانم اروانی پیش معلما و مدیرمون جایگاه خاصی داره... نمیدونم چرا همه دوسش دارن... اگه یکم مهربون تر بود منم دوسش داشتم اما...حالا بگذریم!!! خیلی اروم به طرف در رفتم و از امین خداحافظی کردم و رفتم تو... واقعا راهرو های تنگی داشت.... عرضش اندازه چهارتا ادم چاق کنار هم بود... یعنی اگه همه دخترا بخوان بدوان له میشن اینجا!!! حیاطشم خیلی کوچیکه... ولی به جاش آسانسور داره!!! یعنی عاشق این خلاقیتشونم! 10 طبقه هم هست! ولی همش کلاس نیست... سالن ورزش، سالن غذاخوری و شاید استخر و کلی چیزای دیگه که نمیدونم واسه چی هستن! اینارو هم به زور از زیر زبون مهرناز کشیدم بیرون! واسه اینکه میخواست سوپرایزم کنه! چون دلم نمیخواست بیام ساختمون جدید اما ارمینا و مهرناز به سختی راضیم کردن!!!!! دستی به مقنعه ام کشیدم و مانتوم رو مرتب کردم و رفتم تو حیاط...حیاط تقریبا خلوت بود از دوستای منم کسی نبود... همینطوری تو حیاط کوچیک دبیرستان جدیدمون قدم میزدم که یهو یکی دستاش رو گذاشت رو چشام... دستاشو لمس کردم... دستای ظریف نسیم بود... باخنده گفتم:
ـ نســــــــــیم!
دستشو از رو چشام برداشت و سریع برگشتم طرفش و بغلش کردم... بعد از کلی احوال پرسی و ذوق مرگ شدن از دیدن همدیگه، منتظر شدیم تا بقیه هم بیان و بعد شروع کنیم به کرم ریختن و شیطنت کردن! نسیم خیلی دختر پرجنب وجوشی بود به خاطر همین همیشه هرجا که بود اونجا رو گرم میکرد... نسیم جز اون کسایی بود که تونست منو از افسردگی و یه گوشه کز کردن نجات بده... بعد چند دقیقه بقیه بچه ها هم اومدن... براشون دست تکون دادیم به طرفشون رفتیم...
مهرناز و آرمینا دوتایی به سمتمون اومدن و منو نسیم رو خیلی صمیمانه بغل کردن! بعد از اونا هم سارا و پارمیس... واقعا خیلی خوشحال بودم، از همین الان واسه خانم اروانی نقشه کشیده بودم...دلم میخواست شوتش کنم بیرون! خدایی این همه سال خیلی اذیتم کرد! کلی ضایعم کرد! اصلا این بشر با من لج بود! راستش یه بار سر کلاسش داشتم انشا مینوشتم، بعد از اون موقع باهام لج شد! کلی هم التماسش کردم که دفترمو پس بده! ای خدا شانس که ندارم! از اون موقع اسم منو یاد گرفت! بعد اسم بنده ورد زبونش شد! هر اتفاقی میوفتاد اول به من نگاه میکرد! اگه کار من بود که یه صفر بهم میداد تا مثلا آدمم کنه!!!!! اما من ادم بشو نبودم! منم لج باز بودم! ولی امسال دیگه واقعا یه کاری میکنم که از به دنیا اومدنش و معلم شدنش پشیمون شه!!!!! یه کاری میکنم که خودش شخصاً استعفا بده! البته با همکاری بچه ها...
با صدای خط کش فلزی که به نره میخورد از فکر بیرون اومدم... این یعنی اینکه بریم سر صف هامون... ای خدا حتی امسالم ول نمیکنن! شونه ای بالا انداختم و وایسادم سر صف... خانم اکبری، بعد از کلی شرو ور گفتن راجع به اینکه امسال سال جدیدیه و باید بیشتر حواسمون رو به درس جمع کنیم، رفتیم سر کلاس! من هیچ وقت به حرفای مدیرا و ناظما گوش نمیدادم! خیلی کسل کننده بودن.... فقط منتظر بودم که بریم سر کلاس!!! همه رو از زیر قرآن رد کردن و بالاخره رسیدیم... مدرسه ما به هِد گیر میداد! باید حتما با مقنعه هِد میزدیم! اما امروز رو نزده بودم! کلا من عادت نداشتم هِد بزنم اصلا خوشم نمیومد! ناظما هم گیر میدادن! منم نمیزدم و نمره انضباطم کم میشد! اما امیدوارم امسال زیاد گیر ندن! اصلا امسال من جلوی هیچ کدومشون آفتابی نمیشم... وارد کلاس که شدیم چشمام گرد شد!
وای خدایا چه کلاس کوچیکی!!!!! ای جان! خیلی نقلیه! ولی خیلی تمیز و مرتبه... نمیکتا هم نوئه... تازه تخته وایت برد هم داریم! از این نوع کلاسا خوشم میاد... لبخندی زدم و رفتم میز یکی مونده به آخر رو اشغال کردم، آرمینا هم اومد کنارم... نسیم و پارمیس هم پیش هم ، جلوی ما نشستن و سارا هم پشت ما... مهرناز هم که کلاسش با ما فرق میکرد چون از ما بزرگتر بود...
بچه های باحال پارسال، امسال تو کلاس ما افتادن... پس یعنی امسال ترکوندیم!!!!! اگه اینطوری باشه میتونیم اروانی رو فراری بدیم! واقعا دلم میخواد یکم حالشو بگیرم! با خوشحالی از این فکرا، روی میز ضرب گرفتم و آرمینا هم با خنده نگاهم کرد و گفت:
ـ هنوز سال تحصیلی شروع نشده تو شروع کردی؟ بذار برسیم بعد!
من ـ اخه نمیدونی که چه نقشه هایی واسه این اروانی خل و چل کشیدم!!!
آرمینا خندید و گفت:
ـ رزیتا در خواب بیند پنبه دانه!
من ـ خفه شو!!! حالا هی بزن تو ذوقم تو!!!!!
آرمینا ـ اوا دلت میاد عشقم؟!
romangram.com | @romangram_com