#شاه_کلید__پارت_54
***
تا دو ساعت ورزش کردیم و بعد با ارمینا رفتیم خونه شون... میخواستم امشب خونه ارمینا اینا بمونم و تا صبح باهاش حرف بزنم... مامانمم مخالفتی نداشت. وقتی رسیدیم خونشون تا دوساعت آرمینا مسخره بازی دراورد و فیلم گذاشت تا سرگرم شیم! بعدشم بدون اینکه شام بخوریم رختخوابارو اورد و من درباره همه نقشه ها و فکرام بهش گفتم... اونم با اشتیاق گوش میداد و حاضر شد کمکم کنه! اونم دل خوشی از سپهر نداشت...بهم گفت سپهر یه سال پیش بهش شماره داده اما ارمینا قبول نکرده... الان که فهمیدم سپهر اینقدر وقیحه خیلی خوشحالم که دیگه دوسش ندارم و ازش متنفرم! خیلی بی لیاقته! حتی لیاقت تنفر منو هم نداره!واقعا دلم برای کسایی که الان با سپهرن میسوزه! البته شاید خودشون به جز سپهر با چند نفر دیگه باشن! اما اونایی که مثه من ساده بودن... دلم واسه اونا میسوزه... امیدوارم اونا مثه من گول نخورن... بالاخره هرکی تو زندگی زمین میخوره... اما باید بلند شه... من زمین خوردنم زیادی داره طولانی میشه... باید بلند شم ، نباید خودمو ببازم!منم خیلی راحت میتونم سپهرو گول بزنم...شایدم از یه راه دیگه! ولی به هرحال میخوام زجرش بدم... نمیخوام یه آب خوش از اون گلوش پایین بره... از تمام پسرایی که همزمان با چندتا دخترن و با احساساتشون بازی میکنن بدم میاد، متنفرم!!! سپهرم جزو اوناس... اما یه کاری میکنم که از اینکاراش پشیمون شه... شاید تا چند ماه پیش میخواستم هم انتقام بگیرم هم برش گردونم، اما الان فقط میخوام انتقام بگیرم... دیگه برام مهم نیست برمیگرده یا نه... اینقدر بدجور قلبمو شکوند که صداشو شنیدم، به همراهش غرورمم له شد... اون جلوی همه آبرومو برد تو پارک!!! من ادم مغروری نیستم اما همون یه ذره غروری هم که از داشتن سپهر داشتم رو هم از بین برد... من خوشحال بودم که یه کسی رو دارم که دوسم داره... ما خوشبختیم، اما سپهر خرابش کرد... حالا باید تاواناشم پس بده...یهو یادم اومد که یه مسئله مهم رو باید از ارمینا بپرسم!!!!!
من ـ ارمینا، ارمینا، خبرت خوابت برد دختر؟!
ارمینا ـ هوم؟!
من ـ خاک تو مخت نخواب دیگه میخوام باهات بحرفم!
آرمینا ـ ای لال مونی بگیری رزیتا یکم به فکت استراحت بده خواهر!
خندیدم و گفتم:
ـ ارمینا معدلت چند شد؟!
آرمینا ـ 19.73!!!
من ـ ای جووووون! چه خوب شدی! البته منم شدم 19.70 اما یادم رفت به امین بگم! حالا هستی فردا حالشو بگیریم؟! اخه میدونی بهش نگفتم!
آرمینا ـ خاک تو سرت چقدر تو ساده ای امین میدونه چند شدی! خب از مامانت میپرسه دیگه! تازه فهمیده حالتم بده... مهرناز بهش گفت!!!!!
تو دلم چندتا فحش درجه 1 نثار مهرناز کردم و بعدش بیخیال شدم و خوابیدم! به امید روزی بهتر و نزدیک شدن هدفم! البته خیلی طول داره تا به هدفم نزدیک بشم اما من از همین امروز لحظه شماری میکنم!
ـ هــــــــــــــــــوی!!!!! رزیتا پاشــــــو!
با خواب آلودگی گفتم:
romangram.com | @romangram_com