#شاه_کلید__پارت_51


ولی مهرناز گفت معلمه منو دیده! اما من اینو نمیشناسم! با عصبانیت به مهرناز نگاه کردم که با جدیت بهم فهموند که آدم باشم!!!! منم هیچی نگفتم.... ولی امیدوارم مهرناز همه چیو بهش گفته باشه چون حال ندارم بهش بگم و راستش خجالت میکشم .... اما اگه بخوام بگم همه رو بهش میگم... به شرطی که به کسی نگه.... به سمت اتاقم راهنماییش کردم و مهرنازهم رفت که بساط پذیرایی رو بیاره..........

خانم غفاری وارد اتاق شد و من پشت سرش رفتم و درو بستم... هدایتش کردم به سمت تخت تا بشینه... یکم اتاق رو برانداز کرد و بعد منو... و گفت:

ـ رزیتا... من عکستو دیدم... اما الان زمین تا اسمون با عکست فرق داری...

و آهی کشید و ادامه داد:

ـ و این اصلا خوب نیست...

دیگه کنترلم رو از دست دادم و با تندی گفتم:

ـ من از نصیحت خوشم نمیاد خانوم غفاری!!!

خانوم غفاری لبخندی زد و گفت:

ـ بیا باهم راحت باشیم عزیزم، من ثنا هستم...

سرمو تکون دادم و از رو اجبار گفتم:

ـ خوشبختم...

ثنا ـ عزیزم ببین من قراره باهات مشاوره کنم، کسی هستم که میتونی بهش اعتماد کنی، نگران نباش به کسی چیزی نمیگم، نصیحتتم نمیکنم گلم!

با شک بهش نگاه کردم که لبخند گرمی زد و گفت:

ـ تو به کمک نیاز داری... ببین من دیگه نمیتونم بیام چون مامان بابات میفهمن! پس تو باید بیای پیش مهرناز یا اینکه به مادر و پدرت بگی... ببین اگه بگی شاید بتونن مشکلتو حل کنن!

با ترس بهش نگاه کردم و گفتم:

ـ نه ، نه! عمراً! اونا منو به باد کتک میگیرن!

ثنا خنده ای کرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com