#شاه_کلید__پارت_52
ـ چقدر سخت میگیری! اونا مادر و پدرتن، مادر و پدر که بد بچشونو نمیخوان!
من ـ به هرحال فعلا نمیگم...
تو همین لحظه مهرناز با یه سینی حاوی شربت و شکلات و میوه وارد شد!!!! با اخم نگاهش کردم اما اون لبخندی زد و رفت...دوباره به ثنا جون نگاه کردم.... به چه زود صمیمی شدم! اما واقعا دلم گرفته حس میکنم اگه خودمو خالی نکنم دق میکنم... دوباره بغض کردم که ثنا گفت:
ـ عزیزم به جای اینکه بغض کنی بیا حرف بزن...
رفتم پیشش نشستم اولش یکم احساس غریبی میکردم... اونم با طرفند های خاص خودش منو آروم میکرد و به درد و دل کردن ترقیب میکرد... منم دیگه خودمو سپردم دست خدا و همه چیو بهش گفتم... همه چیو... حتی حسهایی که داشتم... کارایی که با سپهر کردیم... همینطور که گریه میکردم تعریف میکردم، ثنا جون هم گریه اش گرفته بود... واقعا هرکس جای من بود گریه اش میگرفت!!!! حدود سه ساعت بود که داشت باهام مشاوره میکرد، کلی دلداریم میداد اما دیگه اشکش دراومده بود! فکر کنم از بس حرصش دادم!
من ـ ثنا جون چرا گریه میکنی؟!
ثنا ـ اخه من تاحالا یه همچین موردی نداشتم... خیلی شوکه شدم... خیلی ناراحت کننده اس اما عزیزم ناراحت نباش درست میشه... من سعی میکنم برت گردونم به همون رزیتایی که بودی!
من ـ اما نمیخوام برگردم!!!! نمیخوام ساده باشم!
ثنا ـ نه عزیزم تو قوی میشی! بهت قول میدم منو دوستات کمکت میکنیم! ببین تو نباید به سپهر فکر کنی... این رابطه ها الان واست خطرناکه، دیگه نباید اینکارو کنی، تو باید به خودت برسی! نذار فکر سپهر داغونت کنه...
یکم به فکر فرو رفتم... من تو این مدت اصلا به خودم اهمیت ندادم ذهنم پر بود از سپهر...
سرمو با گیجی تکون دادم و ثنا به ساعتش نگاه کرد و گفت:
ـ من دیگه برم! اما بازم میام پیشت...
من ـ مرسی از اینکه اومدی ثنا جون...
ثنا ـ خواهش عزیزم! خداحافظ گلم!
باهم دست دادیم و ثنا رفت... خیلی جوون بود! من فکر کردم یه زن مسن معلم مهرناز ایناست! اما این 24 سالش بود! خیلی هم خونگرم بود! ولی سه ساعت داشتم فکر میزدم! حالا هر روز باید سه ساعت حرف بزنم تا حالم خوب شه؟! بیخیال! ولی یکم سبک شدم... خوبه ثناهم فهمید که من چی کشیدم! واقعا من خیلی سختی کشیدم... ولی سپهر اندازه من که نه، حتی نصف من هم رنج نکشید، اصلا از تموم شدن این رابطه خوشحاله! الانم که پی اللی تللیش تو مالزیه... چقدر یه ادم میتونه سنگ دل باشه!
ای بابا باز که فکرم رفت سمت سپهر!!!!!! همش سپهر، سپهر! بسته دیگه این کلمه باید از معنی لغت ذهنم پاک بشه... عشق هم همینطور...دیگه دوست ندارم اسمشو بیارم! الان تنها چیزی که مهمه خودمم! من! این همه سال فقط سپهر بود، حالا دیگه من... اقا سپهر نوبت منم میشه...من حالم خوب میشه! ای وای دو هفته دیگه باید بریم مدرسه! فک کنم کل بچه ها از دیدنم شوکه شن! بگن این مرده متحرک کیه دیگه! ولی این چیزیه که من میخوام! راستش از خودم بیشتر خوشم اومده... هیکل لاغر خیلی بهم میاد! حداقل رفتن سپهر به یه دردی خورد!:-2-06-:
ساعت 2 بعد از ظهر بود که از خواب بیدار شدم!!! اصلا تعجب نکردم چون دیشب تا ساعت 3 بیدار بودم و کتاب میخوندم...میخواستم مثل قبل بشم اما میدونستم به این راحتیا نیست... هرچیزی منو یاد سپهر می انداخت اما قسم میخورم از این به بعد دیگه بهش فکر نکنم و فراموشش کنم!!! دیشب با حرفای ثنا یه چیز جدید کشف کردم، اینکه فقط خودم مهمم! خود خودم! همین، من نباید وقتمو با فکر کردن به سپهر هدر بدم! از این به بعد دیگه اون رزیتای ساده نیستم که با دیدن سپهر وا بده! سپهر رفته که رفته! من که نباید زندگیمو تباه کنم! راستش دیشب تصمیم گرفتم انتقام بگیرم... نمیخوام مثل این دخترای مظلوم یه گوشه بشینم هیچی نگم تا خدا خودش درستش کنه! من باید برای خواسته ام تلاش کنم، حالا خواسته دقیق من چیه؟! انتقام از سپهر! خب ولی الان حوصله ندارم راجع بهش فکر کنم! آخه کلاس ایروبیکم تا نیم ساعت دیگه شروع میشه و باید آماده شم! خب این قدم اولم، اول باید خودمو سرگرم کنم که از فکر اون یلغوز بیام بیرون!!! سریع وسایلمو جمع کردم و از مامان خداحافظی کردم و رفتم... مثل همیشه ارمینا منتظرم بود... براش دستی تکون دادم که با لبخند جوابمو داد...مثل همیشه تا کلاس پیاده رفتیم و آرمینا هی حرف زد و حرف زد! اما من به حرفاش گوش نمیدادم کافی بود یه چیزی ازم بپرسه و من نتونم جوابشو بدم اینطوری مچمو میگرفت!!!!! فکر کنم داشت راجع به ارسلان میگفت چون اسمشو میاورد... اما فکر من حول و هوش سپهر و انتقام میچرخید... اخه چطوری؟!
آرمینا ـ چی چطوری؟!
romangram.com | @romangram_com