#شاه_کلید__پارت_371


کلافه، کتابو بستم و بند و بساط درسمو جمع کردم و گذاشتم سرجاشون...رو تخت دراز کشیدم...تازه یه هفته از رفتنش می گذره زشته اگه زنگ بزنم...پـــوفی کردم و نشستم...صدای مامان رو می شنیدم که با تلفن حرف می زد...نمی خواستم بدونم کیه...ولی مثه اینکه قسمت نیست من بی حوصله بازی دربیارم!!! طرف با خودم کار داره...از شوق اینکه شهاب باشه لبخندی زدم و گوشیو گرفتم و با صدای سرحالی که برای خودمم عجیب بود گفتم:

ـ بله؟!

با شنیدن صدای ارغوان تمام حس و حالم از بین رفت و خیلی شل و ول افتادم رو تخت...

ارغوان که از تغییر صدای من متوجه حالم شد با لحن آرومی گفت:

ـ خوبی؟

من ـ آره خوبم...تو خوبی؟

ارغوان ـ منم اِی بد نیستم...چته تو دختر؟

من ـ خسته ام...زیادی درس خوندم...

ارغوان ـ می خواستم فقط حالتو بپرسم...باشه پس مزاحمت نمی شم...

انتظار داشت بهش بگم نه مراحمی و صحبت رو ادامه بدیم اما من فقط گفتم:

ـ ممنون که زنگ زدی به همه سلام برسون...خداحافظ...

و بدون شنیدن خداحافظی اون قطع کردم...ارغوان حتماً درک می کنه...

***

ـ یه لحظه گوش کن ببین چی می گم...

من ـ به چی گوش کنم هان؟ یاسمن...! چرا الکی واسه من حرف در میاری؟ بس کن دیگه....

با غرغر گفتم:

ـ کاش بری عمل کنی دیگه نبینمت...دختره احمق...


romangram.com | @romangram_com