#شاه_کلید__پارت_370

یهو آرمینا اینا و مامانم با یه پرستار اومدن تو اتاق...سپهر بدبخت همچین گرخید که از رو تخت پرت شد پایین...مامانم کلی سرش داد و بی داد کرد و امین یقه اشو گرفت و پرتش کرد بیرون...

پرستاره خندید و گفت:

ـ ماشالا دخترتون بلند گو قورت دادن...

همه به این حرفش خندیدن اما من حتی یه پوزخند هم نزدم...مامانم با نگرانی نگاهم کرد...دوباره داشت می شد همون بساط چند سال پیش...رزِ پژمرده...آهی از تهِ دل کشیدم که همه سرا به طرف من برگشت...این پرستاره هم هی خودشو قاطی می کرد...با حرص رومو برگردوندم...دلم می خواستم زودتر مرخص بشم...ولی دکتر گفته بود خیلی ضعیف شدم...فردا مرخص می شدم...حالا خوبه فردا شنبه اس...وای مدرسه...درس ، درس ، درس...!!!

***

هنوز تهِ دلم امیدی داشتم که شهاب خوب شه...می دونستم تا چند ماه دیگه عقد هم خود به خود باطل می شه... سعی می کردم با درس خودمو سرگرم کنم اما...درس گزینه ی بدی بود...چون حتی شهاب تو درسام هم دخیل بود...اما من بهش قول داده بودم که کنکور قبول شم...رشته ریاضی معماری...مثل خودش استاد دانشگاه بشم...با این انگیزه درس می خوندم...کم حرف شده بودم، کم پیش میومد قهقهـه بزنم...همون خنده کوچیکمـم به خاطر امیدی بود که برای زنده موندن شهاب داشتم...تقریبا یه هفته بود که رفته بودن...اما دریغ از یه تماس تلفنی از طرف شهاب...نمی خواستم جو بی خود بدم...می دونستم سرش شلوغه...ولی کاش حداقل یه ذره دلتنگم بشه...لبخند تلخی زدم و رفتم سمت دوربین...با دیدن عکسایی که شهرزاد گرفته بود اشک تو چشام جمع شد..می تونستم گرمی عشقی که به شهاب داشتم حس کنم، حدس می زدم شهابم دوستم داشته باشه...محبتا شو پای مهربونی ساده اش نمی ذارم...

با صدای در دوربین رو خاموش کردم و گذاشتم تو قفسه ... با صدای آرومی گفتم:

ـ بفرمائید...

مامان با یه سینی پر اومده بود تو اتاقم...چون داشتم واسه کنکور می خوندم خودش غذارو میاورد تو اتاقم...

با دیدن عکسایی که شهرزاد گرفته بود اشک تو چشام جمع شد..می تونستم گرمی عشقی که به شهاب داشتم حس کنم، حدس می زدم شهابم دوستم داشته باشه...محبتا شو پای مهربونی ساده اش نمی ذارم... با صدای در، دوربین رو خاموش کردم و گذاشتم تو قفسه ...

با صدای آرومی گفتم:

ـ بفرمائید...

مامان با یه سینی پر اومده بود تو اتاقم...چون داشتم واسه کنکور می خوندم خودش غذارو میاورد تو اتاقم...دیگه با بدخلقیام اذیتشون نمی کردم، مگر اینکه هوس کل کل به سرشون بزنه...!

من ـ اینکارا چیه مامان خودم میومدم بیرون...

مامان ـ حرف نباشه...! دیدم چقدر خودت اومدی یه روز صدات نکردم تا عصر یادت رفت باید بیای ناهار بخوری...

من ـ خب لوس می شما...

مامان ـ الهی من قربونت برم بشین بخور کم حرف بزن...

خنده ام گرفته بود...اما به یه لبخند کوچیک اکتفا کردم و چندقاشق از غذامو خوردم و دوباره رفتم سر درسام...داشتم چندتا تست می زدم که صدای تلفن بلند شد...با وحشت بهش نگاه کردم....هیچ کس نمی دونست شهاب طوریش شده....فقط سپهر از زبون یاسمن شنیده و اومده فضولی و فهمیده جریان چیه...می ترسیدم به همه بگه....دوست نداشتم انگشت نمای مردم بشم...فامیلای ما زود شایعه درست می کنن...ولی من دیگه 14 سالم نیست که با حضور نیافتن تو جمع مهر تائید رو حرفایی که بعدها شایعه می شه بزنم...به اونا هم مربوط نیست شهاب برای چی رفت خارج...ولی...دوباره ولی ولی ولی...! اَه بس کن رز...شهاب بر می گرده چرا اینقدر منفی بافی می کنی؟

romangram.com | @romangram_com