#شاه_کلید__پارت_369


از این لحنم جا خورد...برام مهم نبود...بهتر بود یکم مراعات حالمو بکنه...دیگه هیچی برام مهم نبود...صدای آرمینا تو گوشم می پیچید"عمه گفت زیاد دووم نمیاره..." پس چرا کسی به من نگفت؟!

صدای وجدانم بلند شد" خب بدبخت می خواستی بگن تا دوباره بیوفتی گوشه تخت بیمارستان؟! اونم دو روز؟!"

شونه ای بالا انداختم و به دیوار خیره شدم...یاد قراری که با خودم گذاشتم افتادم...بعد از سومین بوسه باید به شهاب می گفتم دوسش دارم...ولی...لعنت به من لعنت به همه...سرم خیلی درد می کرد...زانوهامو تو شکمم جمع کردم و سرمو گذاشتم رو زانوم...در باز شد ولی من به خودم زحمت ندادم که سرمو بلند کنم و ببینم کی اومده تو...صدای قدماشو می شنیدم...ولی تشخیص ندادم مرده یا زنه...! یا امین بود یا مامان...شایدم بابا...ولی من حوصله هیچ کدوم رو نداشتم...

طرف چپ تختم به سمت پایین فرو رفت...یکی نشسته بود کنارم ولی من هنوزم بی تفاوت و سرد و ساکت سرم و گذاشته بودم رو زانوم و تکون نمی خوردم....با صدای سلام به خودم اومدم و مثه برق گرفته ها سرمو بلند کردم...با دیدن سپهر جا خوردم...با صدای دو رگه ای که برای خودمم غریبه بود گفتم:

ـ تو اینجا چیکار میکنی؟

سپهر ـ اومدم پیش عشقم ازش مراقبت کنم...

حالم از این حرفاش بهم می خورد...مامانم اینا چطور اجازه دادن این بیاد تو و بشه سوهان روحم؟

من ـ لازم نکرده...

سپهر ـ چرا عزیزدلم؟! بیا بغلم ببینم...

با چشمای از حدقه در اومده داشتم نگاش می کردم...این فکر کرده من هنوز تو دوران 14 سالگی سیر می کنم...با پشت دست آزادم که سرم بهش وصل نبود زدم تو گوشش ولی چون ضربه آرومی بود سپهر گفت:

ـ ای جـــون...! سیلیاتم جذابن!

با حرص بهش خیره شدم و گفتم:

ـ با زبون خوش برو گمشو بیرون تا نزدم لهت نکردم...

سپهر که حسابی کیفش کوک بود گفت:

ـ عصبانی می شی خیلی خوردنی می شیا...

این دیگه چه رویی داره...با صدای بلند داد زدم:

ـ برو گمشو بیرون...! پرستــــــار...پرستــــــار ، این عوضی رو از اتاق من پرت کنید بیرون...


romangram.com | @romangram_com