#شاه_کلید__پارت_368
منم همون که عشق تو تموم زندگیشه
همون که دلخوشی نداره
بعد تو تموم میشه
کی مثل تو میشه؟!
با خشم و ناراحتی زیاد یکی از عطرامو کوبیدم سمت آینه که با صدای خیلی بدی شکست و صدای شکستن آینه با فریاد من یکی شد...یهو در اتاق باز شد و آرمینا و مهرناز وارد شدن...اصلا متوجه نشدم اونا پشت سرمن...آرمینا با دیدن من و اشکام سریع اومد سمتم و بغلم کرد...اینقدر تو بغل آرمینا گریه کردم تا از حال رفتم...
مهرناز ـ حالا خوبه شهاب زنده اس و این داره اینطوری می کنه...!
آرمینا ـ هیـــس...الان بیدارش می کنی...! چقدر تو بی احساسی...! حالا خوبه عمه گفت شهاب زیادم دَوُوم نمیاره...
با این حرف آرمینا همون یه ذره جونی هم که داشتم دوباره از تنم رفت...
***
صداهایی رو می شنیدم اما نه به طور واضح...نا مفهوم بودن...پلک و سَرم سنگین شده بودن...یکم سرمو به سمت چپ تکون دادم انگار مغزم سر جاش نبود...!!! همه جا تاریک بود...چشامو به آرومی باز کردم ولی از نور شدیدی که تو چشمم خورد سریع بستمشون که صدای نازکی گفت:
ـ بیخیال خانومی...!!! به خدا ارزشـشو نداره...
سعی کردم چشامو کامل باز کنم...با اینکه نور شدیداً چشامو می زد ولی با هزار زحمت باز نگهشون داشتم و با اخم و سردرگمی و صدای ضعیفی گفتم:
ـ ها؟!
خواستم بلند شم تا چهره کسی که کنار تختم بود رو بهتر ببینم که درد شدیدی رو تو دستم احساس کردم...پس بیمارستان بودم...پرستاره چی می گفت؟! ارزششو نداره؟! شهاب ارزش نداره؟! من به خاطر شهاب جونمو می دم اونوقت اون می گه به خدا ارزش نداره؟!
با خشم به پرستاره خیره شدم که خنده ملیحی کرد و گفت:
ـ بابا تازه بعد دو روز به هوش اومدی اعصاب معصاب نداریا...
با تلخی گفتم:
ـ به شما مربوط نیستم...
romangram.com | @romangram_com