#شاه_کلید__پارت_372

فکر کردم الان دنبالم میاد...اما بی حرکت پشتم وایساد...با تردید به سمتش برگشتم...سرجاش وایساده بود و سرشو پایین گرفته بود...حرفم براش گرون تموم شد...با شرمندگی نگاهش کردم...حرفای یاسمن درست بود، با بهتره بگم حرفایی که برای من در میاورد درست بود...اما من از کنه بودنش خسته شدم و اینطوری بهش گفتم...خب اعصابمو خرد کرده...سپهر همه اطلاعات منو گذاشته کف دستش و اینم هی می خواد مطمئن شه...دیگه آبروم مهم نیست...اصلا یاسمن هم برام مهم نیست...می خواست اینقدر فضولی نکنه تا اینطوری بهش نگم...

و با بی رحمی هرچه تمام تر راهمو پیش گرفتم و رفتم...

جدیداً کلاسمون خیلی ساکت شده بود...نه من حرف می زدم، نه آرمینا و نه کیمیا...شلوغای کلاس ما بودیم...پارمیس و سارا و نسیم هم به تبعیت از ما ساکت می نشستن...حتی درباره شهاب هم بهشون چیزی نگفتم...خودشون فهمیده بودن به اندازه کافی اخلاقم سگ هست نباید باهام حرف بزنن...خانم بهاری زن خیلی خوبی بود..اما سرکلاسش ، هرجا که می ایستاد به جای خانم بهاری شهابو می دیدم...دوست داشتم فقط باشه، ولی هرجا می گه بشینم...شیطنت کنم و منو از کلاس بندازه بیرون ولی فقط باشه...دوباره این اشکای لعنتی...پس چطوری به خودم حالی کنم شهاب بالاخره بر می گرده؟ یه هفته شد 3 ماه...نمی تونم بدون اون سختمه....خدا می دونه با چه حالی وارد اتاق امین می شم...یا با چه حالی جوابای فامیلارو می دم...مشکل کاری ، مشکل کاری....همه می دونن دارم دروغ می گم....همین که به روم نمیارن برام کافیه...

ـ خانم خواجه وند بیاید پای تخته...

اشکامو پاک کردم...نگاهای متعجب بچه ها برام یه عادت شده بود...ولی مثه اینکه بچه ها به "من" جدید هنوز عادت نکرده بودن...رفتم پای تخته...تونستم مسئله رو حل کنم...ولی از راه حل شهاب رفتم...خانمه کلی عقده ای بازی در آورد که نه باید از راه جدیدی که گفتم بری...منم با پررویی تمام گفتم بلد نیستم...!بهاری یه منفی بهم داد و از کلاس شوتم کرد بیرون...بازم با بیخیالی نشستم رو نیمکت راهرو...خانم اکبری با دیدن من اومد سمتم و گفت:

ـ باز چیکار کردی؟

شونه ای بالا انداختم و براش تعریف کردم...

اکبری ـ بیا بریم ببرمت تو کلاس...

من ـ نمی خوام...

اکبری ـ دیوونه شدی!؟

آره دیوونه شده بودم...

من ـ ببخشید...

اکبری لبخندی زد...می دونست دختر حاضرجوابی ام...ولی خب چون اینبار جوابشو ندادم خوشحال شد...!

به زور اکبری وارد کلاس شدم...مثه یه چوب خشک نشستم...بدون شهاب زندگیم دیگه هیچ هیجانی رو نمی پذیره....

رفتم خونه و یه سلام سر سری یه اهالی خونه دادم و رفتم تو ماتم کده ی سفیدم...!!! مقنعه امو در آوردم و رفتم حموم...حیف که وان نداشتیم وگرنه همونجا می خوابیدما...بعد از اینکه حموم تموم شد ، همینطور که آهنگی رو زیر لب زمزمه می کردم ، لباس می پوشیدم تا برم پایین...که صدایی متوقفم کرد...

مامان ـ بفرمایید ، خوش اومدین...

یه قدم به در نزدیک تر شدم...ولی هنوزم صداهارو به صورت زمزمه می شنیدم...چسبیدم به در...

صدای زنعمو میومد...همیشه وقتی یه مهمون ناخونده داشتیم قلبم هری می ریخت پایین...مخصوصا که سپهر باشه....جدیدا خیلی ازش می ترسم...

romangram.com | @romangram_com