#شاه_کلید__پارت_365
چندبار آب دهنمو قورت دادم تا صدام نلرزه...ولی نتونستم...
من ـ عذاب ندم؟ شهاب داره می ره...
آقا مهدی ـ نمی ره که دیگه نیاد...
با شک بهش نگاه کردم...انگار خودشم به حرفش زیاد اطمینانی نداشت چون سرشو انداخت پایین...
من ـ حالا چی می شه؟! شهاب گفت احتمال خوب شدنش زیاده...
آقا مهدی ـ نمی خوام ناراحتت کنم ولی...خب بذار از اول برات بگم رزیتا...مشکل شهاب ارثیه...چون شهاب نه سیگار می کشه، نه کارش سرطان زا ست...از من به ارث برده...شاید اگه خوب بشه و بتونه بچه دار شه، بچه اش...خب...نمی گم صد در صد ولی احتمالش هست اونم...
سرمو تکون دادم که سریع تر بره سر اصل مطلب...
آقا مهدی ـ شهاب خیلی دیر فهمید...و این ممکنه براش گرون تموم شه...شاید احتمال مرگش...پنجاه پنجاه باشه...!!!
من ـ نمی تونه همینجا معالجه شه؟!
آقا مهدی ـ نه ، اونجا پیشرفته تره از هرلحاظ و اینکه شهاب باید یه مدت زیادی تحت درمان قرار بگیره...یکم از این محیط دور باشه بهتره...تو که اینطوری، بقیه هم دست کمی از تو ندارن...
وای خدا...روم نمیشه بهش بگم دلم برای شهاب تنگ می شه...آقا مهدی که دید نمی تونم حرف بزنم آهی کشید و از پیشم رفت...تنها چیزی که الان آرومم می کرد چیزی بود که آرامشمو ازم گرفته بود؛ شهاب..
***
فردا صبح پروازشون بود...با خاله و شهرزاد و شوهر خاله ام خداحافظی مفصلی کرده بودم...تو بغل خاله ام کلی گریه کرده بودم ولی بازم با سرسختی نذاشتم شهاب بفهمه...صبح من مدرسه بودم و نمی تونستم برای آخرین بار ببینمش...به خاطر همین الان وایسادم بغل در اتاقش و دارم دید میزنمش...! دلم براش ضعف رفت...چهره اش حتی تو خوابم درهمه...بغض کردم، دستمو گذاشتم رو گردنم و با اشک بهش خیره شدم...از ته دلم، از تهِ تهِ دلم به خدا گفتم: خدایا می بریش؟ باشه...ولی سالم بهم برش گردون...
و یه قطره اشک روی گونه ام خط انداخت...دلم می خواست برای آخرین بار برم پیشش، برم بغلش و با بوی عطرش به آرامش برسم...ولی...لعنت به امین! اگه اینجا نخوابیده بود می تونستم برم و ازش خداحافظی کنم...با فکر اینکه شاید دیگه هیچ وقت نبینمش اشکام با شدت بیشتری می ریختن...دلم می خواست یه خداحافظی طولانی از اون چشای مشکیِ نافذش، اون دستای قوی مردونه اش، اون لبای قلوه ایش که با لبخند زدنش انگار دنیارو بهم می دادن ، با آغوش گرمش که همیشه پر از آرامشه...
با اینکه هنوز از دیدنش سیر نشده بودم اما دیگه نتونستم تحمل کنم، دلم نمی خواست با صدای گریه ام بیدار شه...رفتم تو اتاقم و پتورو کشیدم رو خودم و های های گریه کردم...تو عذاداریا هم با این شدت گریه نکرده بودم...اینقدر اشک ریختم که خسته شدم و بالاخره چشام گرم شد و خوابم برد...
***
من ـ چــــــــی؟!
romangram.com | @romangram_com