#شاه_کلید__پارت_364

با این حال نتونستم ازش جدا شم...بیشتر بهش چسبیدم...چونه امو گرفت و آورد بالا...چشام اشکی بود...اروم و با حوصله اشکامو پاک کرد...دوباره چونه امو گرفت و به صورتش نزدیک کرد...چشامو بستم تا بتونم گرمی لبشو کامل حس کنم...وقتی لباش، لبامو به بازی گرفت سرخ شدم درست مثه بار اول...ولی اینبار بدون سر خر...!!!!

بعد یک دقیقه دست از بوسیدن برداشت و تو چشام خیره شد...سرمو انداختم پایین...خواستم چیزی بگم که یهو دوباره منو بغل کرد و گفت:

ـ قول میدم تنهات نذارم زود بر میگردم...فقط چندسال...

من ـ قول دادیا...

شهاب ـ به من اعتماد نداری؟

من ـ چرا بیشتر از خودم بهت اعتماد دارم...

شهاب ـ عزیزدلمی...

با خجالت بلند شدم تا برم...شهابم بلند شد ، کوله امو برداشتم تا برم اما شهاب مچ دستمو گرفت و منو برگردوند سمت خودش و دوباره یه بوسه کوتاه رو لبم کاشت...دیگه صبر نکردم و از اتاق رفتم بیرون...لباسامو عوض کردم و نشستم رو تخت...الان که نمی خواد بره...می خواد؟ وای خدایا....من چیکار کنم بدون اون آخه؟ چند سال...وایی...می خواستم برم پیش خاله از شوهرخالم ازش بپرسم ولی حالا فرصت مناسبی نبود...باید اول شهاب به مامانش می گفت...

***

صدای گریه و جیغ و داد تو خونه کم نمی شد...مامان و خاله از یه طرف، بابام اینا هم از یه طرف دیگه...منم قوزبالا قوز...سطل اتاقم پر شده بود از دستمال کاغذی...شبا گریه، صبح گریه...همه داشتن وسایلشونو جمع می کردن تا برن...وسایل و مدارک...تو مدرسه هم غوغایی بود...هیچ کس دلش نمی خواست شهاب بره...ولی شهاب استعفاشو داد...یه معلم دیگه اومد...خانوم بهاری...دیگه داشتم دیوونه می شدم...دوری از شهاب...

***

سه ماه گذشت...دیگه وقتش بود...شهاب یه هفته دیگه می رفت...به آرمینا و مهرناز گفته بودم...داشتم دق می کردم...ولی به شهاب چیزی نمی گفتم...نمی ذاشتم احساس بدی داشته باشه...نباید بیماریشو به روش میاوردم ولی خب درد کشیدنش رو می دیدم .... همش من بودم که می خندیدم تا جو عوض شه...امین هم همراهیم می کرد...ولی همه می دونستن در واقع چه حالی دارم...شبا گریه و زاری، صبحا بیخیالی طی کردن...نمی دونم سپهر از کجا فهمیده بود...حالا سپهرم شده بود آینه ی دقم...تا فهمیده بود شهاب داره می ره نخ دادناش رو شروع کرده بود...از دست همه کفری بودم...آه و ناله ی شهاب اشک رو تو چشام جمع می کرد...دلم نمی خواست بره ولی اگه رفت حداقل سالم برگرده....سپهر زیر دلمو خالی می کرد...می گفت زنده نمی مونه...ولی من باور نمی کردم...معلومه که نباید هم بکنم...ولی به هرحال، داغون بودم...این تازه قبل رفتن شهاب بود...پس وای به حال بعدش...وای به حال من...

با حال زارم رفتم رو مبل نشستم و سرمو بین دستام گرفتم...بغض کرده بودم ولی دلم نمی خواست گریه کنم...دیگه از بس گریه کرده بودم جون نداشتم هق هق کنم....وسطاش نفس کم میاوردم...سرم درد می کرد...داشتم شقیقه هامو می مالیدم که دستی رو شونه ام قرار گرفت...بی صدا چند تا نفس عمیق کشیدم و بغضمو قورت دادم و سرمو آوردم بالا...شوهر خاله ام بود...لبخندی بهش زدم و اونم لبخندمو با لبخند جواب داد که دلم گرفت...شهاب دقیقا همینطوری لبخند می زد...ای خدا...چرا تاحالا دقت نکرده بودم...اقا مهدی و شهاب کپی همن...

آقا مهدی ـ خوبی؟

لبخندمو عمیق تر کردم و گفتم:

ـ عالی...!

و دوباره بغض به گلوم چنگ زد...آقا مهدی هم فهمید و لبخند تلخی زد...سرمو انداختم پایین...آرنجمو گذاشتم رو زانوم و انگشتامو تو هم قفل کردم...

آقا مهدی ـ چرا اینقدر خودتو عذاب می دی؟

romangram.com | @romangram_com