#شاه_کلید__پارت_363
شهاب لبخند کم جونی زد و گفت:
ـ تو کجا میای خانوم کوچولو؟! تو باید بشینی درس بخونی ، کنکور بدی، قبول بشی ، بری دانشگاه...
من ـ دانشگاهو بدون تو...
دیگه گریه نذاشت ادامه بدم و شهاب بغلم کرد و گذاشت گریه کنم تا خالی شم...خودش بیشتر نیاز به دلداری داشت ولی من بازم بچگی کردم...
دلم گرفت...
سال مار ، شد زهرمار...
من ـ شهاب ؟!
شهاب ـ بله؟!
من ـ خب چرا...؟ برام توضیح بده...اصلا تو ناراحت نیستی؟!
شهاب ـ خب می دونی، من وقتی مخ ریاضی ام، تو زندگی و عشق موفق بودم، ناشکریه اگه بگم خدایا چرا اینطوری شدم...
من ـ ولی شهاب...
شهاب ـ من فقط به به خاطر دوری از تو ناراحتم...
با این حالشم هنوز به فکر منه و باعث خوشحالیم میشه...
شهاب ـ ببین رزی...مشکل ارثیه...بابای منم سرطان گرفت، ولی زود متوجه شدن و سالم موند...ولی خب من...فهمیدم ولی جدی نگرفتم...چند ماهی بود که اینطوری می شدم...دیروز خیلی شدید شد...قبل ازدواجمون اینطوری شدم...جدی نگرفتم، نگرفتم تا این شد...دکتره بهم گفت می تونم همینجا درمان بشم ولی بهترش اینه که برم خارج...دکترای خارج خیلی بهتره و دم و دستگاشون بیشتره...هنوز کسی جز تو و بابام نمی دونه...دلم نمی خواد نگران بشن ولی اگه قرار بشه بریم، باید به مامان و شهرزاد هم بگم...اونا هم میرن...
با ناراحتی زل زدم به فرش...چرا همیشه تو عشق اینقدر بدشانسم؟مگه چه گناهی کردم که شهاب هم باید از پیشم بره؟ سرمو بالا آوردم و با چشمای اشکی زل زدم به شهاب...ته نگاهش میتونستم ناراحتی رو حس کنم...خودمو تو بغلش جا کردم و سرمو گذاشتم رو سینه اش...مقعنه ام رو از سرم کشید پایین و کلیپسو باز کرد و موهام پخش شد رو شونه هام...لباشو گذاشت رو سرم و بوسید...این دم آخری چرا داره دیوونه ام می کنه؟! می خواد بدتر وابسته اش شم؟!
romangram.com | @romangram_com