#شاه_کلید__پارت_362

شهاب ـ ببین عزیزم...ممکنه که...یه مدت خیلی طولانی من از پیشت برم...

با شدت به طرفش برگشتم...صدای استخون گردنمو قشنگ شنیدم!!! ولی چیزی نگفتم و بهش نگاه کردم که ادامه داد:

ـ چون...راستش...چطوری بگم...

من ـ شهاب...

شهاب ـ باشه...ببین...من...ام...سرطان دارم...

بی اراده دستمو گرفتم جلوی دهنم تا جیغ نکشم...دوباره یه قطره اشک از چشام چکید پایین...چیکار باید می کردم؟بدون شهاب...

می خواستم بپرسم سرطان چی...ولی زبونم بند اومده بود...سکسکه گرفته بودم...شهاب یه آب میوه برام باز کرد و تا قطره آخرش رو به زور کرد تو دهنم...سکسکه ام بند اومد و حالا گریه ام گرفته بود...شهاب با کلافگی دستی تو موهاش کشید و گفت:

ـ نباید می گفتم...

من ـ شهاب...

شهاب ـ رزیتا گریه نکن تا بگم....

سری تکون دادم و شهاب گفت:

ـ گریه واسه چی عزیز دلم؟! حالم خوب میشه...احتمال اینکه خوب نشم و بمیرم...خب...نمیدونم...فکر نکنم زیاد باشه عزیزم...

با ناباوری بهش خیره شدم...

من ـ سرطان چی؟

شهاب ـ مثانه...چون دیر متوجه شدم احتمالش بیشتر شده...و مشکل ارثی بوده...

من ـ کجا می خوای بری؟

شهاب ـ نمی دونم...

من ـ منم میام...

romangram.com | @romangram_com