#شاه_کلید__پارت_361
آرمینا ـ چرا؟!
من ـ نمی دونم...
ولی بهتر از هرکسی می دونستم چم شده...ولی نمی دونم بهترین جوابی بود که میتونستم بدم...
آرمینا ـ الهی قربون دلت برم...
من ـ خدا نکنه...(اشکامو پس زدم و بریده بریده گفتم)... آرمینا می خوام برم خونمون...
آرمینا ـ خب نمیشه...
من ـ می دونم...دلم شهابو می خواد...
آرمینا ـ الهی دورت بگردم پس بگو دردت چیه...
سرمو گذاشتم رو سینه ارمینا...دیگه اشک نمی ریختم...به پرچم مدرسه نگاه می کردم ولی تمام خاطراتم با شهاب اومد جلوی چشمم...نمیدونم چرا ولی یهو این فکر اومد تو ذهنم که اگه شهاب بره من چی کار باید کنم؟ دوباره یه قطره اشک از گوشه چشمم چکید پایین...
***
تا رسیدم تو خونه یه راست با همون سر و وضع مدرسه رفتم تو اتاق شهاب که رو تخت دراز کشیده بودو کلی آب میوه خورده شده و نشده کنار تختش بود...قلبم شروع به تند تند زدن کرد...حدسم درسته...درسته...با خجالت رفتم کنارش نشستم...خواست پاشه ولی نذاشتم...
من ـ شهاب...چی...
شهاب ـ رزیتا...باید باهات حرف بزنم...
من ـ خب بگو می شنوم...
شهاب ـ طاقتشو داری؟!
با تعجب و غم بهش خیره شدم...یعنی اینقدر بد بود که داره ازم می پرسه؟
من ـ آره دارم...
romangram.com | @romangram_com