#شاه_کلید__پارت_360
ـ بهتر نشدی؟
شهاب ـ نه رزی ...اصلا!
من - به کسی نگفتی؟
سرشو به طرفین تکون داد..
من – حداقل به بابات بگو!.. به اون که میتونی بگی هان؟
نگاهم کرد.. نگاهش کمی شرمزده اما راضی و رام بود..
شهاب – چرا به فکر خودم نرسید!؟
من ـ شهاب سریع تر...الان دکترا می بندن...جان من برو...
شهاب ـ آره... آره...
و یهو پرید سمت کمدش و شلوارشو کشید پایین تا شلوارشو عوض کنه...سریع سرمو برگردوندم که شهاب گفت:
ـ وای من شرمنده اصلا حواسم نبود که...
من ـ راحت باش...!
و از اتاق رفتم بیرون تا کارشو کنه...دیگه نفهمیدم چی شد چون شهاب با باباش رفت و تا وقت خواب هم بر نگشت...اصلا خوابم نمیومد...همش تو فکرش بودم و دعا می کردم...شهاب من نباید چیزیش بشه...
اینقدر دعا خوندم تا بالاخره خوابم برد...
صبح با خستگی زیاد رفتم مدرسه...شهاب نیومده بود...از تعجب داشتم شاخ در میاوردم...چی باعث شده بود که شهاب نیاد مدرسه؟ به جای شهاب یه معلم دیگه اومده بود...کم کم داشت گریه ام می گرفت هروقت به دیشب فکر می کردم...مثلا تولدم بود...چرا همچین شد؟! یعنی ممکنه اون چیزی که فکر می کنم باشه؟!
لبمو گاز گرفتم تا این افکار از ذهنم فرار کنن...ولی چشمای پر از درد شهاب کم کم باعث میشد پرده اشکی دیدمو تار کنه و تخته رو نتونم ببینم...دلم از همه عالم گرفت...سر زنگ ریاضی کلی به خودم فشار آوردم که یهو نزنم زیر گریه...ولی به محض اینکه زنگ تفریح خورد دیگه نتونستم تحمل کنم و بغضم با صدای بلند شکست...نمی خواستم جلب توجه کنم ، دست خودم نبود اما همه سرا به طرفم برگشت و با ترحم و دلسوزی به من خیره شدن...با حرص اشکای کوفیتمو پس زدم و رفتم تو حیاط...یه گوشه دنج حیاط که فقط مخصوص اکیپ خودمون بود...رفتم تو نردبونی که افتاده بود و ما مینشستیم روش...رفتم توش و نشستم وسطش و شروع کردم به گریه کردن تا احساساتم تخلیه بشن...هنوز که معلوم نبود شهاب چش شده...ولی همین غیبتاش ، همین چشمای پر دردش، چهره ی درهمش، قلبم و به درد می آورد و نگرانم می کرد...باید به خودم دلداری می دادم...رزیتا خدا بزرگه، هنوز که چیزی معلوم نیست...ولی خوب می دونستم تا وقتی که شهابو نبینم آروم نمی گیرم...مثل همیشه دوباره آرمینا با قدمای آروم اومد کنارم نشست و دستشو دور کمرم حلقه کرد...
آرمینا ـ خواهری؟ چی شدی؟!
من ـ دلم گرفته...
romangram.com | @romangram_com