#شاه_کلید__پارت_359


شهاب ـ وای خدای من شکرت...!

من ـ زهرمار...!

شهاب خنده ی بی جونی کرد و من دستشو گرفتم تا کمکش کنم بریم بالا...

من ـ شهاب تکیه بده به من...!

شهاب نگاهی به من انداخت و گفت:

ـ تکیه بدم بهت که پهن زمین میشی...درضمن چلاق که نیستم فقط ناخوش احوالم...

من ـ باشه هرچی تو میگی...

وقتی رسیدیم سمت در شهاب از من فاصله گرفت و با زور صاف ایستاد و گفت:

ـ رزیتا نری جار بزنی شهاب هلاکه ها! نمیخوام کسی چیزی بفهمه...عادی باش...

من ـ ولی...

در باز شد و شهرزاد کنار رفت تا ما داخل شیم.... خیلی نگران شهاب بودم...یه راست رفت تو اتاقش و تا شب از اتاقش نیومد بیرون...دلم مثه سیر و سرکه می جوشید...خدا کنه چیز خاصی نباشه...خدایا التماست میکنم چیز خاصی نباشه... دیدن درد کشیدن شهاب مثه شمشیریه که با شدت تو قلبم فرو میره...دلم نمیخواد چیزیش بشه...

قطره اشکی از گوشه چشمم به پایین چکید...پسش زدم و از اتاقم رفتم بیرون...رفتم تو اتاق امین و شهاب...امین تو اتاقش بود...شهاب داشت باهاش حرف میزد ولی از چهره اش معلوم بود هنوز درد داره...چون اخماش کنار نمی رفت...

من ـ امین...!

امین ـ بله؟!

من ـ میشه بری بیرون با شهاب کار دارم...

امین ـ اوه بله...!

و یه لبخند با معنی زد و رفت بیرون...بی توجه به لبخندش رفتم کنار شهاب و گفتم:


romangram.com | @romangram_com