#شاه_کلید__پارت_358

شهاب – یادت میدم!.. فقط سریع باش رز..

یهو صداشو برید و به وضوح لرزش عضلات منقبض پیشونیشو دیدم.. بعد از چند ثانیه ای نفس پر صدایی بیرون داد..

من – اوکی پاشو بریم!.. میتونی بیای!؟.. تکیه بده به من!..

آروم بلند شد و قامت شل و ولشو جلو انداخت...

من – دستتو بده!

شهاب – خودم میام!..

.....

آروم آروم کنارش قدم برمیداشتم.. طوریکه راه میرفت نمیدونم چرا میترسیدم یهو فرش شه رو زمین.. با چشام میپاییدمش..

من – شهاب کجا درد داری؟

نگاه کوتاهی بهم کرد که تو اون تاریکی خجالتی که توش بود دیدم!

شهاب – رزیتا گفتم نمیتونم بگم دیگه!

و قدمای بی جونشو تند تر برداشت تا مثلا ازم فرار کنه و فرصت کنجکاوی بیشتری نده.. ولی بازم به سرعت مورچه راه میرفت!

با اون طرز جواب دادنش تازه مخ آکم کمی به کار افتاد و حدسایی زدم که از خودم خجالت کشیدم ولی خیلی به واقعیت نزدیک بودن.. با این رفتار شهاب تقریبا مطمئن بودم و نگرانیم خیلی بیشتر شده بود!...

.....

خیلی هول کرده بودم نمیدونستم چیکار کنم ، من حتی بلد نبود فرمونو درست تو دستم بگیرم...با یه صلوات نشستم پشت رُل و کمربندمو بستم...صندلی رو یکم آوردم نزدیک فرمون و گوشم به شهاب بود و نگاهم به جاده...با دستای لرزون دنده رو تو دستم میفشردم...پامو گذاشتم رو کلاچ و دنده رو عوض کردم ولی حواسم نبود اشتباه رفت رو دنده عقب و محکم خوردیم به ماشین عقبی...شهاب دستشو با کلافگی کشید رو صورتش و گفت:

ـ رزیتا ، دنده رو درست عوض کن و گازشو بگیر بریم فقط سریع!!!

من ـ وای شهاب یه جوری میگی انگار من یه راننده حرفه ای ام...

دنده رو عوض کردم و دِ برو که رفتیم...با سرعت لاک پشت حرکت میکردیم...شهاب همش غر غر می کرد...اعصابم خرد شده بود ولی چیزی بهش نمی گفتم درست نبود تو این وضعیت باهاش کل بندازم...یه بار دیگه هم نزدیک بود بزنم به جدول ولی بالاخره با کلی سعی و تلاش رسیدیم خونه...

romangram.com | @romangram_com