#شاه_کلید__پارت_366

مامان ـ آره...! پروازش به تاخیر افتاده هنوز خونه است زود خودتو برسون اگه می خوای ببینیش...!

از تو دفتر معلما اومدم بیرون و زنگ خورد...کیفمو برداشتم و رفتم سوار سرویس شدم...هم سرویسیام هنوز نیومده بودن...خدا خدا می کردم تا زودتر بیان...شهاب هنوز تو خونه بود...باید بهش می گفتم دوسش دارم، عاشقشم...به محض اینکه بچه ها اومدن نا خودآگاه با هیجانی که از لرزش صدام مشهود گفتم:

ـ آقای شجاعی اول منو برسونید خواهش می کنم سریع تر!

آقای شجاعی با خنده چشمی گفت و بقیه اعتراض کردن...ولی وقتی حال خرابمو دیدن مجبور به سکوت شدن...هنوز نرسیده، درو باز کردم و پریدم پایین که آقای شجاعی چهارتا چیز بارم کرد ولی بی توجه به حرفاش سریع تر از چیزی که فکرشو می کردم خودمو رسوندم به خونه و چندبار زنگ زدم...مامانم با کمی مکث درو باز کرد ولی من یهو پریدم تو و بدون اینکه سلام کنم گفتم:

ـ کــوش؟!

مامان با ناخناش بازی می کرد...فهمیدم دیر رسیدم...تمام ذوق و شوقم به یکباره فروکش کرد...

خیلی شل و ول کیفمو پرت کردم گوشه سالن...چقدر خونه سوت و کور شده بود...بدون خاله و شهرزاد...و صدالبته شهاب....دلم می خواست دوباره خاله درو به روم باز کنه...پس رفت آره؟! بازم دیر رسیدم...بدون اینکه متوجه بشم کسی هم اصلا توخونه وجود داره یهو زدم زیر گریه و با عجله رفتم طبقه بالا ...کاش منم باهاش می رفتم...گور بابای درس...دلم هوای یه آهنگ کرده بود...صداشو تا ته زیاد کردم...برام مهم نبود صداش تو خونه بپیچه و بقیه رو آزرده کنه...من از همه آزُرده ترم...

می خوای بری از پیشم دیگه عشق من بی همسفر

میری سفر

دلواپسم واسه تو

دلواپسم واسه تو عشق من

برو

تنها برو

اما بخند

این لحظه های آخرو

تورو خدا نزار یه امشبم با گریه های من تموم شه…

قرار دیدنت از امشب آخه آرزوم شه

نزار که اشک چشم من بریزه پشت پای تو

romangram.com | @romangram_com