#شاه_کلید__پارت_356
ـ شهاب عالی بود خیلی خوش گذشت...!
شهاب ـ جدی؟!
من ـ اره...!خوشم اومد...مخصو...
صدام بریده شد چون شهابو دیدم که یهو اخم کوچیکی کرد و چهره اش درهم رفت ولی زود اخماشو وا کرد و وانمود کرد منتظر شنیدن ادامه ی حرفمه... با لحن مرددی پرسیدم:
-خوبی؟
لبخند کوچیکی زد که با ثانیه نکشید دوباره محو شد.. چشاشو رو هم فشرد و سرشو زیر انداخت و زیر لب آه کوتاهی کشید.. با نگرانی گفتم:
-چی شدی شهاب؟
شهاب ـ هیچی!.. یکمی خسته م.. حالم خوب نیس..
از اینکه این حرفارو داشتم میشنیدم اونم با صدای گرفته و دورگه ی شهاب دلم گرفت..
من ـ مطمئنی؟؟ چی شدی آخه؟!
شهاب سرشو زیر نگه داشته بود و هیچی نمیگفت.. اینکه ساکت بود کفریم میکرد!.. و اینکه نگاهم نمیکرد بیشتر! داشتم از نگرانی میمردم.. آخه چی شده بود یهو!؟.. کمی به سمتش خم شدم و با حرص گفتم:
من ـ حرف بزن خب دیگه...!
شهاب سرشو کمی بالا گرفت و زیر چشمی نگاهم کرد.. صورتش سرخ شده بود.. نفسشو با کلافگی بیرون داد و زمزمه وار گفت:
ـ حالم بده رزی...نمیتونی درک کنی...نمیتونم بگم..
من ـ بگو تو رو خدا!.. کشتی منو!
شهاب ـ نمیشه گیر نده!
من ـ بــــــــگو!!
با صدای محکم و لحن دستوریم سرشو کج کرد و آروم گفت:
romangram.com | @romangram_com