#شاه_کلید__پارت_354
ـ ها ها ها بامزه...! نمک دون...! بکش کنار اون هیکلو...!
و خودمو به زور بینشون جا کردم...مامانم اومد و دوربینو دادم بهش تا عکس بگیره...درحالتای مختلف عکس گرفتیم. کیک رو هم بریدیم و به همه یه تیکه دادم...بعد یه ساعت کم کم عزم رفتن کردن به سلامتی....درحد بنز دلم برای شهاب تنگ شده بود...وقتی همه رفتن سریع رفتم موبایلمو برداشتم و یه دل سیر با شهاب حرف زدم و گفتم میتونه بیاد خونه...همش من حرف میزدم نمیذاشتم اون حرف بزنه موبه موی تولدو براش تعریف کردم...! وقتی حس کردم دلتنگیم رفع شد قطع کردم...! دیوونه ام دیگه...دیوونه ی شهاب... فقط خدا رحم کنه منو نبره دیوونه خونه...وقتی شهاب اومد با لبخند ازش استقبال کردم که گفت:
ـ مثه اینکه خیلی دلت برام تنگ شده بودا...!
من ـ کی من؟! اصلاً...!
شهاب ـ آره مشخصه...!
من ـ شهاب قولت که یادت نرفته؟!
شهاب ـ چه قولی؟
من ـ خیلی نامردی...
شهاب ـ هنوز یادم نرفته خوشگل خانوم ناراحت نباش شوخی کردم...!
***
ـ رزیتا یکم بجنب دیگه...! الان همه جا می بندنا...
من ـ وایی تو هم!!! تازه ساعت هفته...!
یکم عطر زدم و راه افتادم دنبال شهاب...سوار ماشین شدیم و شهاب گفت:
ـ خب کجا بریم؟!
من ـ سینما...!
شهاب ـ ایده ی خوبیه...!
رفتیم سینما...دوتا بلیت برای یه فیلم عاشقونه گرفتیم...شهابم یه بسته پاپکورن خرید و باهم رفتیم تو سالن...فیلم قشنگی بود و من بدجور هوس کرده بودم دست شهابو بگیرم...ولی برهوسم غلبه کردم و اروم و بی صدا فیلم امو دیدم...همچین رفته بودم تو بهر فیلم که وقتی گرمی دستی رو ، روی دستام حس کردم نیم متر از جام پریدم که مقداری پاپکورن از تو بسته بیرون ریخت...شهاب از این ترسیدن من خندید و زمزمه وار همینطور که دستمو فشار میداد گفت:
ـ نترس بابا منم...!
romangram.com | @romangram_com