#شاه_کلید__پارت_352
تا شب به همین منوال گذشت...یه بار شهاب اشتباهی در و باز کرد ، چون نمیدونست بچه ها پیشمن بعد با یه ببخشید رفت بیرون...ازقیافه اش معلوم بود حالش گرفته اس به خاطر همین آرمینا گفت:
ـ این شهاب عاشقته....حالا ببین کی گفتم...
من ـ خب پس چرا نمیگه؟ صدا به این قشنگی خدا بهش داده خب بگه دیگه...
مهرناز ـ منتظره تو بهش بگی...یا شایدم مطمئن نیست...
من ـ ولی دیگه وقتشه...این دومین بوسمون بود...
مهرناز ـ آشغال کثافت چرا بهمون نگفتی؟
من ـ خب روابط زن و شوهریمونو که نباید به شوماها بگم...تازشم دیگه خیلی موندید جمع کنید بساطتونو شوورم دلش تنگه واسه من...!
آرمینا ـ اوو تو هم مارو کشتی با این شوورت...! بچه ها رو گازن یا شهاب رو گازه؟!الان باید آشپزی کنی مثلا؟!
من ـ کــــــی ؟!شوور من تو یخچاله...!
هردو با این حرف من زدن زیر خنده...دو ساعت دیگه هم موندن و بعد رفتن...حسابی از خجالت هم در اومدیما...تا باشه از این قرارا...!!!
پنجره اتاقمو باز کردم تا هوا وارد اتاقم بشه...سه ماه مونده تا سال دیگه ی ما...منظور از سال دیگه چهارم دبیرستانه...سه ماه فقط...
ـ اوه شهاب بسه دیگه باشه؟!
شهاب ـ چی چیو بسه هنوز کار داریم...!
من ـ شهاب از صبح تا حالا که از مدرسه اومدم داریم تست کار می کنیم...مخم هنگ کرد...!
شهاب ـ نه اینکه وسطاش پارازیت ننداختی؟!
من ـ وا خب دو ساعت بیشتر استراحت نکردم...!
شهاب ـ خیلی هم زیاده...! تو دو ساعت دیگه کار کن من قول میدم واسه فردا تولدت ببرمت بیرون...!
من ـ فردا که دوستام میان خونه شما باید تشریف ببرید بیرون!
romangram.com | @romangram_com