#شاه_کلید__پارت_351


ـ با استادم آره؟!

من ـ خفه بمیر...!

آرمینا ـ نگاش کن تورو خدا...مثه ماست وایساده خب یه حرکتی میزدی...!

من ـ شهرزاد مگه فیلم گرفتی؟!

شهرزاد ـ اره بابا کجاشو دیدی؟!

من ـ خاک تو سرت ایشالا بری زیرتریلی 19 چرخ...!

مهرناز ـ هه قالپاقشم حساب کرده!

خنده ام گرفت و با حرص به شهرزاد نگاه کردم...ای بابا حالا مجبور بود به اینا هم بگه...!

بعد از اینکه شهرزاد رفت بیرون آرمینا رفت سمت کتابام و گفت:

ـ شهاب باهات کار میکنه؟!

من ـ کلاسشو میرم شهابم کار میکنه...سال دیگه کنکوری هستیما...از الان دارم حاضر میشم...شماچی؟!

مهرناز ـ منم همینطور...

آرمینا ـ خب...پس اگه اینطوره منم شروع کنم...

من ـ اره به نفعته...یه کاری کنیم تو یه دانشگاه قبول شیم!

آرمینا ـ اون که وظیفه تونه حواستون باشه!سال دیگه چهارمیما...وای من باورم نمیشه...

من ـ زهرمار تازه اول تابستونه زهرمون نکن...!

مهرناز ـ او و و ف اره راست میگه!


romangram.com | @romangram_com