#شاه_کلید__پارت_350

***

یه هفته بود کلاس کنکور میرفتم...شهابم پا به پام باهام کار میکرد...و بدتر از اون، یه هفته بود مهرناز و آرمینا رو ندیده بودم...هی کار پیش میومد نمیتونستیم همدیگه رو ببینیم....تا اینکه امروز قرار شد جفتشون بیان...

یه شوق و ذوق خاصی داشتم بعد از این همه درس دوست داشتم دوستامو ببینم...

با صدای آیفون از فکر بیرون اومدم...





من ـ کیه؟!

آرمینا ـ منم منم مادرتون...مهرنازو آوردم براتون...خب زنیکه مگه کوری؟!

خنده ام گرفته بود وای اگه کسی میشنید که آبروم میرفت...زود درو براشون باز کردم و اومدن بالا...

مهرناز ـ بــــــع رز خر خون...!

من ـ مگه تو بزی بع بع میکنی؟!

آرمینا ـ گمشو کنار بذار منم داخل شم...

من ـ هیـــس بیشعورا الان مامانم میشنوه میگه این دوستای چاله میدونیتو جمع کن...!

هرسه امون خندیدیم و رفتیم تو اتاق من...داشتیم حرف میزدیم که شهرزاد سرشو مثه خر انداخت پایین و اومد تو اتاق...

شهرزاد ـ بچه ها اینو نگاه کنید؟!

وای اون دوربین لعنتی...الان حقشه مثه یاسی بزنم دوربینشو خرد و خاکشیر کنما...! اخ راستی براش دوربینم نخریدم...به یه ورم!

من ـ بدش من اونو...

ولی شهرزاد فرز تر از من بود و عکسو نشونشون داد...مهرناز و آرمینا باهم سوتی زدن و مهرناز گفت:

romangram.com | @romangram_com