#شاه_کلید__پارت_349
با این حرف خاله شهرزاد غش غش خندید که با چشم غره شدید من مواجه شد...
خاله ـ وای نگاش کن چه خجالتی میکشه...اشکال نداره خاله...
من ـ خیلی بدید...!
شهرزاد ـ خجالت نکش زن داداش...
من ـ زهرمار...!
با عجله و خجالت رفتم بالا تا وسایل انتقام رو اماده کنم...امین رو بیخیال شدم و تصمیم گرفتم شهرزاد رو جلوی همه ضایع کنم...کارش برام سنگین تموم شد...
تازه ساعت 10 شب بود...با این حال بازم دلم نیومد جلوی جمع ضایع اش کنم و وسایل رو تو اتاق امین چیدم... مخصوصا شهاب و امین رو بردم تو اتاق و شهرزاد هم اومد...
چون اتاق امین مبل داشت اونجارو انتخاب کردم...اون وسیلهه رو گذاشتم زیر مبل...شهرزاد که عادت داشت خودشو مثه من ولو کنه رو مبل سریع جلو همه نشست که یهو زااااااااارت...!!!!
یه صدای قشنگی اون باد مصنوعیه ایجاد کرد که همه غش غش خندیدن...شهرزادم هر لحظه سرخ تر میشد....فهمید کار منه...بعد دستشو کرد زیر مبل و اونو بیرون اورد...
من ـ حالا مساوی شدیم...!
شهرزاد ـ پس بذار به امین نشونش بدم...!
من ـ تو به خاله نشون دادی...
شهرزاد ـ باشه بابا نکبت عوضی...یک خواهرشوهر بازی برات درآرم...
من ـ غلط کردی...!
شهرزاد ـ شهاب!
شهاب ـ بسه دیگه بچه ها...
به خاطر شهاب دیگه چیزی نگفتم...خسته بودم و با یه شب به خیر کوتاه رفتم تو اتاقم و لباسامو عوض کردم و پریدم رو تخت...به اتفاقات چند ساعت پیش فکر کردم...دوباره دلم یه جوری شد...دستمو گذاشتم زیر سرم و به سقف خیره شدم...وای این دومین بوسه...وای راسته که میگن تا سه نشه بازی نشه؟! پس حتما سر سومی اعتراف میکنه...منم به خودم قول میدم تا بوسه سومی اعتراف نکنم...حتی از دهنمم در نره....وای نزدیک بود امروز بهش بگم...اومد تو نوک زبونم اما قورتش دادم...کار خوبی کردم؟! اره کار خوبی کردم...
romangram.com | @romangram_com