#شاه_کلید__پارت_346

شهرزاد با لبخند گفت:

ـ عالیه...ای جونم...! رزیتا لبا غنچه...!

درهمون حال گفتم:

ـ خفه...!

شهاب سرشو به گوشم نزدیک کرد و گفت:

ـ جلو اینا زشته ولی جلوی من که ایرادی نداره!

بعد دوباره برگشت به حالت اولش و با شیطنت زل زد به من که باخجالت نگاش میکردم...

شهرزاد عکسو گرفت و من سریع از بغل شهاب اومدم بیرون...! دو دقیقه بعد عمو هم اومد...به محض اینکه اومد همه داد زدیم تولدت مبارک...! و خاله هم عمو رو بغل کرد...عمو هم یه صحنه سانسوری ایجاد کرد که همه براشون دست زدن... بابا هم با لبخند به مامانم خیره شده بود...!

اینقدر سعی کردم جلو خنده امو بگیرم که نشد ولی این شهرزاد بلا گرفته پقی زد زیر خنده که منم خنده ام گرفت...

خاله یه آهنگ گذاشت که من و شهرزاد رفتیم رقصیدیم مامان و خاله رو هم به زور بلند کردیم...بعد از آهنگ رقص، آهنگ تولد گذاشت...همه باهاش میخوندیم که امین با یه حالت مسخره ای کلاه تولد گذاشته بود رو سرش و همینطور که میرقصید کیک رو آورد...همه شروع کردیم به خندیدن اخرش امین یه قرم اومد که من دیگه غش کرده بودم از خنده...

عمو تازه میشد 47 سالش...شمعارو فوت کرد و دوباره همه براش دست زدن...خجالت کشیدم که هیچ کادویی براش نخریدم...خب خیلی غیر منتظره بود...نوبت کادوها که شد با خجالت سرمو پایین انداختم...همه کادوها شونو دادن...موند مال شهاب و امین...مال امین رو اول باز کردن...یه ساعت مچی بود...(هرچند می دونستم مال خودشه...!پس اونم مثه من آس و پاسه!)...کادوی شهاب یه ادکلن بود که دیشب خرید...پس بگو...! لامصب چرا هیچی به من نگفت پس؟!

عمو تا خواست اونو باز کنه شهاب گفت:

ـ این کادو از طرف من و رزیتاست...

با خجالت بهش خیره شدم...عمو بازش کرد و سوتی کشید و گفت:

ـ دست جفتتون درد نکنه...(و جفتمونو بوسید...)

دیگه دار و بساطو جمع کردیم و رفتیم بالا...

شهاب ـ رزی یه لحظه بیا...

رفتم تو اتاقش...قبل از اینکه چیزی بگه گفتم:

romangram.com | @romangram_com