#شاه_کلید__پارت_345
ـ خب خدارو شکر تموم شد...! فقط مونده مسعود ( بابام) کیکو بگیره...
من ـ خب اگه عمو مهدی زودتر بیاد چی؟
امین با تمسخر نگاهی بهم انداخت و گفت:
ـ خنگول، عمو که بیاد نمیخوان دم در کیک بخورونن بهش که...! اخر از همه کیکو میخورن! همش به فکر شکمشه!
براش زبونمو در آوردم و حالت قهر رومو کردم سمت شهرزاد که داشت ریز ریز میخندید...!
یهو یه چراغ بالای سرم روشن شد(!!!!!)... برای امین یه نقشه کاملا خبیثانه کشیدم که آبروش بره...ولی خب اینقدرم خبیث نیستم توجشن آبروشو ببرم فقط جلوی شهاب و شهرزاد...! به خاطر همین یه لبخند زدم و منتظر عمو شدم...رفتم بالا تا یه لباس مناسب بپوشم...چون الاناس که عمو و بابا بیان...
یه ساق مشکی پوشیدم با یه تونیک سورمه ای آستین بلند...جنسش نخی بود و خنک و آستین بلندیش اذیتم نمیکرد...کیپِ بدنم بود، نه ذره ای گشاد و نه خیلی تنگ...سرشونه هام ولی لخت بود...
یه کفش پاشنه بلند هم از کمدم در آوردم تا بپوشم...موهامو دست کاریش نکردم همینطوری خوب بود...یکم ، باور کنید این بار خیلی کم عطر به خودم زدم و یه رژ پوست پیازی هم زدم...
بعد رفتم پایین...
شهاب هم به خودش رسیده بود...یه پیرهن مردونه که آستیناشو زده بود بالا و دوتا از دکمه های پیرهنشو باز گذاشت بود که سینه اش معلوم بود...هیــن سینه اش مو نداره! ای جون ای جون! (خجالت بکش دختره ی هیز بد بخت!)...شلوارشم جین مشکی بود...خب خوشم اومد...
رفتم کنارش که شهرزاد دوربین به دست نزدیکمون شد...
شهرزاد ـ هی بچه ها تا آرایشتون راست و ریسته بیاید یه عکس عشقولانه ازتون بگیرم...
من و شهاب کنار هم با فاصله اسلامی وایسادیم که شهرزاد گفت:
ـ میخوام عکس عشقی بگیرم یکم نزدیک شید...اصلا یه لحظه...امیــــــن...امیـــن!!!
امین از اونور سالن داد زد :
ـ تبرکه...!!!
همه خندیدیم و امین اومد پیش شهرزاد و دوربینو ازش گرفت...شهرزاد هم سریع اومد جلو و منو پرت کرد تو بغل شهاب...بعد مجبورم کرد صاف وایسم و یه دستمو بذارم رو سینه شهاب و شهابم دستشو بذاره دور کمرم و با اون یکی دستش دست منو که روسینه اشه بگیره...نگاهمونم باید به چشای هم باشه...
romangram.com | @romangram_com