#شاه_کلید__پارت_344

شهاب ـ بله؟!

من ـ ام...چیزه...! تابلوئه چی شد؟ (خاک تو سر بی عرضه ام کنن...بازم نتونستم بهش بگم...)

شهاب ـ تو تا فردا صبر کن...اصلا نه...امشب بهت میدم....ولی یه شرطی داره...

با اشتیاق گفتم:

ـ چه شرطی؟

شهاب ـ باید تو این کلاسای کنکور ثبت نام کنی...

من ـ باشه حتما...

شهاب ـ جدی؟

من ـ اره جدی...(چرا من مثه خودش رفتار نکنم؟)... چون...چون تو گفتی...

شهاب با لبخند بهم نزدیک شد و یه بوسه کوتاه رو پیشونی ام زد و باهم رفتیم بیرون...

واقعا شانس آوردم که هنوز پس نیوفتادم...!

شهاب ـ چه کرده مامان خانوم!

خاله ـ بله خیلی هم دل بابات بخواد!

شهاب ـ بله که میخواد...!

من ـ به به....خوش به حال عمو مهدی...!

شهرزاد ـ پاچه خواری بسه دیگه بچه ها نمیشه از زیر کار در برید ، باید کمک کنید!

من و شهاب هر دو با هم خندیدیم و رفتیم کمک خاله...مامانم خیلی تند و فرز داشت کار میکرد...امینم هر از گاهی هی میرفت و میومد یه ناخنکی هم به خوراکی های بدبخت میزد که با تشر شهرزاد رو به رو میشد... من و شهابم هی بهشون میخندیدیم...

بعد چند ساعت مامان گفت:

romangram.com | @romangram_com